دكتر محمد امين رياحي
از روزي كه رسالهي « آذري يا زبان باستان آذربايگان» به قلم كسروي در 1304 خورشيدي انتشار يافت، مسالهي زبان ديرين مردم آذربايجان مطرح گرديد و مورد توجه و تحقيقات دامنهدار دانشمندان ايراني و خارجي قرار گرفت.
در آن سالها، تازه متعصبان عثماني و به دنبال آنها دولت جديد تركيه، برنامهي پانتوركيستي خود را آغاز كرده بودند. ماجرا از اين قرار بود كه بعد از فروپاشي امپراطوري عثماني و از دست رفتن متصرفات اروپايي در شمال و مناطق عربنشين در جنوب و تشكيل دولتهاي مستقل، زمامداران ترك با اين استدلال، مردم خود را تسلي ميدادند كه اصولا چه معني دارد كه ما سرزمينهاي غير ترك اروپايي و عربي را حفظ كنيم. نفع ما در اين است كه اين بار را از دوش خود بيندازيم و با تصرف سرزمينهاي ترك زبان امپراطوري جديد يكدستي پديد آوريم.
در گرماگرم اين خواب و خيال، نظريهپردازان متعصب، زبان تركي معمول در آذربايجان را زبان آذري نام نهادند و به سردمداران دولت مسلمان قفقاز هم كه بعد از فروپاشي روسيهي تزاري در 1917 به مركزيت باكو تشكيل شده بود، تلقين كردند كه نام كشور خود را كه نام تاريخي آن « اران و شروان» بود، آذربايجان بنامند. با اين اميد كه با استفاده از ضعف دولت ايران، آذربايجان را هم بدان ملحق كنند. اندكي بعد هم كه در 1920 رژيم شوروي، باكو را تصرف كرد با همان نيت عثمانيها، دولت باكو را جمهوري آذربايجان ناميد.
دولت آن روزي ايران با چنان ضعف و زبوني دست به گريبان بود كه در برابر آن شعبده بازيهاي بيگانگان، حتي زحمت اعتراض هم به خود نداد. اما محقق تيزبين هوشمند، تحقيق معتبر خود را به عنوان يك جواب مستدل عملي منتشر كرد.
كسروي به استناد متون معتبر كهن ثابت كرد كه تعبير آذري، مختص زبان كهن آذربايجان است كه از زبانهاي ايراني و شاخهاي از زبان پهلوي بوده است و اطلاق آن به تركي موجود فعلي، به قول علامهي قزويني، سفسطه و تدليسي بيش نيست.
كسروي در رسالهي خود، آثار بازماندهي از آذري كهن از جمله دو بيتيهاي منسوب به شيخ صفيالدين اردبيلي را از لابلاي نسخ خطي بيرون كشيده و نيز نمونههايي از زبان كهن موجود در گوشه و كنار آذربايجان، در خلخال و هرزند و گلين قيه را جمع كرده و مورد بحث قرار داده است.
بعد از انتشار رسالهي كسروي كه بارها تجديد چاپ شد، در اين هفتاد و پنج سال بسياري از پژوهندگان دنبال تحقيق او را گرفتند و مخصوصا بعد از تاسيس دانشگاه تبريز، دانشكدهي ادبيات آن دانشگاه، رونق تازهاي به اين رشته از زبان شناسي ايراني بخشيد و چند تن از استادان و دانشآموختگان آن دانشگاه، مقالهها و كتابهاي سودمندي منتشر كردند كه علاقهمندان براي آگاهي از آنها ميتوانند به مجلدات فهرست مقالات فارسي تاليف استاد ايرج افشار مراجعه نمايند.
در آن ميان، پژوهشهاي آقاي يحيي ذكا@ كه از نخستين نوشتهها در اين زمينه بوده، ارزش و اعتبار خاص دارد. ايشان در بازنگري نمونههايي كه در ميان بوده، در رفع ابهامات آنها كوشيده و معني دقيق الفاظ را با تطبيق با كاربرد آنها در لهجههاي ديگر، روشن كردند و نيز نمونههاي تازهي ناشناختهاي را مورد بررسي قرار دادهاند و مجموعا به نتايج تازهاي رسيدهاند كه همواره مورد توجه و بهرهگيري محققان بوده و خواهد بود.
دوست دقيق و دانشمند ما ]يحيي ذكا@ [ در بهار جواني در 1328 كه چند ماهي به عنوان افسر وظيفه در كنارههاي ارس در آذربايجان گذرانيده، يادداشتهايي دربارهي زبان مردم كرينگان، يكي از روستاهاي ارسباران فراهم آورده و مورد تحقيق قرار داده و حاصل كار خود را در 1332 به صورت رسالهاي به چاپ رسانيده است. از آن به بعد هم دنبالهي تحقيق را گرفته و آن چه از زبان كهن را كه در روستاها و كوهپايهها در گوشه و كنار مناطق شمال غربي ايران برجاي بوده و در شرف از بين رفتن است، گردآورده و نمونههايي را كه در لابهلاي متون فارسي آمده مورد تحقيق و بازنگري قرارداده و يافتههاي خود را به صورت مقالات متعددي در مجلات علمي منتشر كرده است...
] با توجه به تحقيقات دكتر يحيي ذكا@ [، زبان مردم آذربايجان ريشه در زبان مادها دارد كه گروهي از زبانشناسان، زبانگاثاها (بخشهاي كهناوستا) را خويشاوند نزديك آن ميدانند. بعدها با تحولاتي به صورت پهلوي شمالي (= پهلوي اشكاني) زبان پارتها درآمده و تاثيرات آن در زبانهاي شمالي حتي در شاهنامهي فردوسي پديدار است. بقاياي زبان مادها، از دربند قفقاز و دامنههاي كوههاي قفقاز به پايين تا غرب ايران گسترده بوده. البته در هر ناحيهاي، تحت تاثير زبانهاي بومي قبلي و زبانهاي همسايه، تغييراتي پذيرفته است.
پيش از اين در مقالهي « زبان كهن آذربايجان» كه در جلد چهارم ناموارهي دكتر محمود افشار چاپ شده و در
« زبان فارسي در آذربايجان» گردآوري ايرجافشار (صفحات 486 ـ 511)نقل گرديده دلايل و قرائن يگانگي لهجههاي مردم شمال غرب ايران (قلمرو ماد قديم) را گفتهام. از آن جمله اين كه دو بيتي نجمرازي كه در سال 620 در تحرير دوم مرصادالعباد او آمده در منابعي به « مهان كشفي» از مردم نمين اردبيل شاعر سيصدسال بعد نسبت داده شده و پنج قرن بعد نيز در جنگي به نام او ثبت شده است و عبيدزاكاني قزويني دو غزل ملمع همام تبريزي را در مثنوي عشاقنامه خود آورده است و از اين همه برميآيد كه زبان مردم ري و قزوين و آذربايجان يكي بوده است. در اينجا بيش از اين نيازي به بحث نيست.
نويسندگان متعصب تركيه بدون هيچ دليل ادعا ميكنند كه زبان مردم آذربايجان و سرزمينهاي مجاور، از روز ازل تركي بوده است. اما چه جوابي دارند به اينكه، در هيچ متني قبل از صفويه، بيتي يا عبارتي تركي از مردم آن مناطق ديده نشده. بلكه برعكس، قرائن و اشارت موجود، خلاف آن را ثابت ميكند. مثلا براي قطران تبريزي (در گذشته 465) وجود يك معشوق ترك در گنجه معمايي بوده كه آن غريبه از كجا به آن شهر افتاده است و ميگويد:
اي ترك به گنجه از كجا افتادي؟
كاندردل و جان من فكندي شادي
يك بوسه مرا به مستي اندر، دادي
اي ترك هميشه مست و خرم بادي
خاقاني شرواني هم از تركان به صورت عنصر بيگانهاي ياد ميكند:
رسم تركان است خون خوردن، زروي دوستي
خون من خورد و نديد از دوستي در روي من
از اين شواهد در متون نظم و نثر فراوان است. اما متعصبان تركيه ادعاي خود را به صورت و اضحاتي كه نياز به هيچ توضيح و استدلالي ندارد بيان ميكنند حتي ايلامي، هيتيها (Hittites) را هم ترك ميپندارند.
يادم آمد كه چهل سال پيش يك استاد باستانشناس ترك در آنكارا به من گفت: « آتاترك»، هيتيها را نخستين ساكنان ترك آسياي صغير اعلام كرده بود. وقتي كه هيات باستان شناسي آلمان در كاوشها خود در بغازكوي، خرابههاي پايتخت هيتيها قرايني دست يافتند كه زبان آن قوم، جزو زبانهاي هند و اروپايي بوده، به ملاحظهي پرهيز برانگيختن خشم آتاترك، جرات نكردند كه حاصل تحقيقات خود را منتشر كنند. بعد از مرگ او يافتههاي خود را چاپ كردند اما ترجمه و نشر آنها در تركيه هنوز ممنوع است.
در زبان كنوني آذربايجان كه نام آذري بر آن نهادهاند، از لغات تركي و واژههاي جديد فارسي كه بگذريم بسياري كلمات پهلوي است كه در ساير لهجههاي ايراني به كار ميرود و اگر از زبان فارسي امروزي، فوت شده اما شواهد آن را در متون كهن فارسي مييابيم. من سابقا گمان ميكردم كه آن چه در آن زبان، مسلما تركي است، افعال است. امروز به اين نتيجه رسيدهام كه در افعال هم، ] داراي[ بن و ريشه پهلوي يا اوستايي است. تنها علامت مصدر و صرفافعال در صيغههاي مختلف و تركي است.
در لغتنامهي بزرگ چهار جلدي حسين كاظم قدري (چاپ 1927 ـ 1946) استانبول كه فرهنگ تطبيقي بسياري از لهجههاي تركي است، ريشه تعدادي از واژههاي زبان كنوني آذربايجان كه فارسي نيست در زبانهاي آشوري و ارمني و گرجي نشان داده شده است.
زبان پهلوي شمال غرب ايران، از آن جا كه زبان نوشتاري نبوده. در هر شهر و ناحيهاي با تاثيرپذيري از زبانهاي بوميان و اقوام كهن از اورارتويي و آشوري و جز اينها و زبان همسايگان، تغييراتي يافته است و آن چه در كتابهاي پهلوي مراغه و پهلوي زنجاني و زبان قزاونه (= قزوينيها) و تاتي و ... ناميده شده اختلافات ناچيز با هم داشتهاند.
دريغا كه بقاياي زبان كهن امروز در شرف نابودي است. خبر داريم كه در هفتاد سال پيش، در نواحي مختلف لهجههاي محلي پهلوي معمول بوده كه امروز به كلي فراموش شده است.
امروز حق اين است كه هرچه زودتر پيش از آن كه سيل، تحول اين جزيرههاي زباني در هم نوردد و مدرسه و راديو و تلويزيون و مطبوعات لهجههاي محلي را به كلي از ميان ببرند، بنياد خاصي براي گردآوري گويشهاي محلي ايران تشكيل گردد. اين بنياد بايد كليهي تحقيقات، مخصوصا آن چه را كه خارجيان نوشتهاند، جمعآوري نمايد. از آن جمله تحقيقات روسها دربارهي زبانهاي تاتي و تالشي و ساير لهجههاي ايراني در گوشه و كنار قفقاز. در اين زمينه بسيار مهم است. هر آن چه در لابلاي جنگها و متون فارسي آمده، استخراج و بررسي شود. در اينجا اين نكته را ناگفته نگذارم كه در جستوجوي بازماندههاي گويشهاي محلي پهلوي، از آثار صوفيانهاي كه در غرب ايران فراهم آمده غافل نبايد بود. صوفيان چون مخاطبان خود را در ميان عامهي مردم ميجستند و اكثريت مريدان آنها از تودهي مردم بودند، عبارات و دو بيتيهاي فهلوي را در لابهلاي نوشتههاي خود ميآوردند.
نكتهي مهم ديگر اين است كه كليهي آثار لهجههاي ايراني، بايد به صورت يك « كل» و در كنار هم مورد بررسي قرار گيرد. حاصل كار براي زبان وفرهنگ ايراني گنج بازيافتهاي خواهد بود.
(نقل از: جستارهامي درباره مردم آذربايگان ـ يحيي ذكا@ ـ
انتشارات ادبي و تاريخي دكتر افشار ـ 1379 ـ تهران)
|
| ||
|
|
ز عشــق آذر آبــادگـانــم آن آتـش
نهان ز سينه و در هر نفس شرر ريز است
چسان نسوزم و آتش به خشك و تر نزنم
كه در قلمرو زرتشت حـرف چنگيز است
عارف قزويني
سرزمين آذربايجان از ديرباز حوادثي تلخ و شيرين فراروي تاريخ خود داشته است. گاه حملهي مغول را خنثي كرده و زماني ايلغار عثمانيان را، روزگاري هجوم روسهاي تزاري را از سر گذرانده، و روزي ديگر با همت والاي مردم غيرتمند و غيورش نهضت مشروطيت را پديد آورده و زماني نيز به نيرنگ كجانديشان گرفتار آمده، اما در اين فراز و فرود هميشه استوار و سرافراز از موج خيز حوادث با افتخار و احتشام سربرآورده است. زبان محاورهاي آذربايجانيان و تاريخ مردم آن ديار هماره محل برخورد آراء و عقايد دانشمندان شرق و غرب بوده است. با وجود انجام تحقيقات دقيق علمي در زمينه زبانشناسي و تاريخ آن سرزمين و ارائه نظريات متقن از سوي پژوهشگران ايراني، اروپايي و عرب، هنوز هم مناقشهي حق و باطل ادامه دارد. در ايرانِ ما، چند تنِ كم شمار در پي قلب و غش حقايق تاريخي و تخريب ذهنيات مردم ساده انديش، عليالخصوص فريب جوانان روشن ضمير ايراناند. اينان براي نيل به اميال و اهداف خود، از دست يازيدن به انواع ترفند و حيل فروگذاري نميكنند و آنچه را كه طي ساليان دراز در مكتب «يولداشها» فرا گرفتهاند، امروز در قالب نطق و خطابه و رساله و كتابهاي قطور عرضه و منتشر ميكنند. حضرات در ظاهر امر متظاهر به دلسوزي براي مردم آذربايجاناند و ميكوشند چنين بنمايانند كه گويا فارسها در درازناي تاريخ، زبان، فرهنگ، قوميت و هويت آذربايجانيان را به طاق نسيان كوبيده و ميكوشند منابع تاريخي و ميراث گرانسنگ باستاني آن را معدوم و كتمان كنند. اما با تاسف بسيار، اينان در باطن نيت شوم جدايي آذربايجان از ايران و الحاق دو سوي شمال و جنوب رود ارس به يكديگر و نهايتا ايجاد فدراسيون آذربايجان بزرگ را در سر ميپرورانند. بيهيچ ترديد، هدف غايي اينان دانسته يا ندانسته آب به آسياب دشمن ريختن و اجراي منويات پان تركيستهايي است كه همواره سر در كمين دارند تا رويدادي مناسب در منطقه پديد آيد و اينان بار ديگر به تكافو افتند. چون در اين نوشتار پرداختن به اين مبحث مورد نظر نيست، به همين اشاره اكتفا ميكنيم و ادامه آن را به فرصتي ديگر ميسپاريم. درباره نام و زبان و تاريخ مردم آذربايجان گفتني بسيار است و همانطور كه پيشتر اشاره كرديم، دانشمندان از ابتداي طرح مسئله كه سابقهي تاريخي آن به سدههاي اوليه اسلام ميرسد، مطالعاتي عميق و رسا در اين باره انجام داده و نتايج حاصل را بيكم و كاست ابراز نموده و كتابها پرداختهاند. اكنون با عنايت به شرايط كنوني و فعاليت شديد و پيگير نيروي مقابل در داخل و خارج كشور، تكرار مكرر نظريات مثبت دانشمندان ضرور مينمايد. زيرا افراد و جريانهاي فرصتطلب از موقعيت پديد آمده (استقلال كشورهاي منطقه قفقاز و آسياي ميانه، تاسيس جمهوري اسلامي در ايران، ايجاد كرسي زبان تركي در دانشگاهها، تامين منابع مالي و فراهم آوردن امكانات از سوي كشورهاي ذينفع)، به خوبي بهرهبرداري كرده، كمر به ايجاد خلل در اركان فرهنگ و تاريخ، به ويژه گسستگي در تار و پود جامعه آذري زبان بستهاند و با سوء استفاده از شرايط حاكم بر منطقه و كشور، مجدانه در پي تاريخسازي، قلب ماهيت و تغيير هويت ايرانيان متكلم به زبان محاورهاي امروزين مردم آذربايجان، ميكوشند كه ذهن مردم اين خطه را با سلاح وهم و تزوير بپرورانند. در اين شرايط است كه وظيفه حكم ميكند هر آذربايجاني آزاده و هر ايراني آگاه و فرهيخته، خاموش ننشيند و توش و توان و دانش مقدور خود را به كار بندد و در رابطه با آذربايجان و مسايل تاريخي آن، به روشنگري اذهان جوانان ميهندوست اهتمام ورزد. يكي از موضوعات با اهميت كه لازم است پيش از هر عنوان ديگر بدان بپردازيم، همانا ريشهي تاريخي نام آذربايجان و چگونگي پيدايش آن است. مدتي قريب به 2500 سال است كه اين نام به قسمت بزرگي در شمال غرب ايران اطلاق ميشود، اين نام را مورخان، در آثار خود، به اشكال گونهگون قيد كردهاند كه پارهاي از آنها جنبهي تاريخسازي و خيالپردازي دارد كه در پايان به چند نمونه از آن اشاره خواهيم كرد. شادروان احمد كسروي تبريزي نخستين پژوهشگر است كه در زمان خود با وجود قلت منابع و عدم دسترسي به مطالب و مآخذ لازم براي پي بردن به تاريخ مردم آذربايجان، براي تحقق پيرامون اين رشته گام برداشت. وي براي اولين بار موضوع را به شيوهي علمي تجزيه و تحليل و ريشهيابي كرده، يافتههاي خود را به صورت دفترچهاي (بقول خودش). با نام «آذري يا زبان باستان آذربايگان» منتشر كرد و ديري نپاييد كه از جانب مراجع علمي و مراكز فرهنگي داخل و خارج كشور مورد تاييد و استقبال قرار گرفت. او خود در اين باره ميگويد: «نخست دوست دانشمند ما آقاي محمد احمدي گفتاري به انگليسي در پيرامون آن در روزنامهي The Times of Mesopotamia نوشته سپس همو دفتر را به انجمن آسيايي لندن The Royal Asiatic Soeiety كه خود از اندامهاي آن بودند پيشنهاد كردند و انجمن، ارجشناسي نموده و شرقشناسي دانشمند به نام سردنيسراس آن را با اندك كوتاهي به انگليسي ترجمه و در مهنامهي انجمن به چاپ رساندند. سپس نيز ايرانشناس روسي ميلر آن را به بررسي آورده و چاپ كردند.
بدينسان دفترچه در زمان اندكي در ميان شرقشناسان اروپا شناخته گرديد و پندارهاي نابجايي كه بسياري از ايشان درباره زبان و مردم آذربايجان داشتند از ميان رفت و نام آذري به معني درست آن در نگارشها به كار رفت، و از همان هنگام موجب پيوستگي ميان من و دانشمندان اروپا گرديد...»
(زبان فارسي در آذربايجان- از انتشارات موقوفات افشار، ص 22)
كسروي در سال 1304 خورشيدي مطابق با 1926 ميلادي كتاب خود را در تهران منتشر كرد و دقيقاً در همان زمان در خارج از ايران كنفرانسي تشكيل شد كه در آن پروفسور مركورات Dr.L.Merquart خاورشناس آلماني دربارهي، «تاريخ و نژاد آذربايجان» سخنراني كرد. آيا نميتوانيم احتمال دهيم كه تقارن تاريخ انتشار كتاب كسروي با زمان برپايي كنفرانس مزبور و موضوع سخنراني پروفسور مرتبط باشد. كسروي دربارهي نام آذربايجان و تطور تاريخي آن مينويسد: «در زمان اسكندر پيشآمدي در آذربايجان بوده كه نشان نيكي از زبان آنجا بدست داده، و آن خود نام (آذربايجان) است. چنانچه گفتيم اينجا را (ماد خرد) ناميدندي. ولي چون اسكندر به ايران درآمد و به همه جا دست يافت در آذربايجان (آتورپات) نامي از بوميان برخاسته آنجا را نگه داشت، و چون او تا ميزيست فرمانروا ميبود از اينجا سرزمين به نام (آتورپاتگان) ناميده شد و همان كلمه است كه كم كم (آذربايجان) گرديده، و ما ميدانيم كه خاندان آتورپات تا چند سال آن فرمانروايي را نگه ميداشتند و در زمان سلوكيان و اشكانيان برپا ميبودند.»
مولف در ادامه مينويسد: «اگرچه به اين نام آذربايجان نيز دست بردهاند و در برهان قاطع و ديگر كتابها سخناني دربارهي معني آن توان پيدا كرد، ليكن اينها همه عاميانه است و در بازار دانش ارجي به آنها نتوان نهاد. بيگمان (آذربايجان) نام ايراني است و ما معني آن را بارها باز نمودهايم.»
(آذري يا زبان باستان آذربايگان، احمد كسروي، ص 8)
زنده ياد استاد ابراهيمپور داود در بخش دوم يسنا آورده است: «شك نيست كه سرزمين آذربايجان بنام شهرياراني كه در آنجا از روزگار اسكندر فرمانروايي داشتند، بازخوانده شده است. آترپات از نامهاي بسيار رايج ايران باستان بوده است. اين نام از دو جزء درآميخته از (آتر = آذر) و پات Pata كه اسم مفعول است از مصدر (پا- Pa) كه در اوستا و پارسي باستان به معني نگاه داشتن و پاس داشتن و پناه دادن بسيار بكار رفته است. همين واژه است كه در پارسي پاييدن شده است. جزء (كان) كه به نام سرزمين پيوسته: آتورپاتكان (معرب آن آذربايجان)، همان است كه در بسياري از نامهاي سرزمينهاي ديگر ايران هم ديده ميشود، از آنهاست: گلپايگان (كلبادگان = گرباذگان معرب آن جربادمان = جرباذقان)». در فروردين يشت پارهي 102 (آترپات)، كه يكي از پاكان و پارسايان است با چند تن از پارسايان ديگر كه نامهاي همهي آنان با واژه (آذر) درآميخته ياد گرديدهاند.
«يكي از اين ناموران كه نامش جاوداني گرديده و بخشي از ميهن ما بدو بازخوانده شده، آتروپات همزمان داريوش سوم شاهنشاه هخامنشي (336- 330 پيش از ميلاد مسيح است). او از ماد و از سپهبدان بود، در جنگ اسكندر، سرداريِ گروهي از لشكريان سرزمينهاي ماد را داشته است»
(يسنا، تفسير ابراهيم پورداود، تهران 1380، صص 131- 130)
آن فقيد در يشتها اشاره ميكند: «Aterepata كه در پهلوي آترپات و در پارسي آذرباد شده. بزرگترين ايالت ايران، آذربايجان ميهن اصلي پيامبر ايراني، زرتشت نيز از همين ريشه است.»
(همانجا، ص 178)
«در فروردين يشت بخش 102 به يك سلسه اسماء خاص مقدس پارسايان برميخوريم، از آن جمله است آترپات (Aterpat) كه در پهلوي آترپات (Atropat) و در فارسي آذرباد شده است، بزرگترين و مهمترين ايالت ايران، آذربايجان، وطن اصلي پيغمبر ايران، حضرت زرتشت است كه صاحب همين اسم ميباشد. آترپاته، به قول مورخين يوناني آتروپاتس سلسلهي خشتر پاون (ساتراپ) كه پيش از اسكندر مقدوني (ماكدوني) و بعد از او نيز در آنجا حكمراني داشته و اسم خود را به قلمرو امارات خويش داده آترپاتكان Aterpatekan (آذربايجان) ناميدهاند».
(يشتها، پورداود، تهران 1380، ج 1، ص 507)
علامه علياكبر دهخدا مينويسد: «گويند اين كلمه از آترپاتوس نام يكي از سرداران اسكندر مأخوذ است. صاحب معجمالبلدان و عدهاي ديگر كه قبلاً ياد كرديم گفتهاند: لفظ آذر به معني آتش و پادگان يا بايگان به معني حافظ و خازن است و معني مجموع اين دو الفاظ حافظالنار يا حافظ بيتالنار ميباشد.
(لغتنامه)
ابن مقفع (عبدالله 106- 142 ه ق) نويسندهي ايراني و مترجم چيرهدست در اين باره ميگويد: «آذربايجان بنام آذربازبن، ايران بن اسود بن نوح عليهالسلام و به روايت ديگر آذرباذبن بيوُراَسف ناميده شده است. در پهلوي آذر = آتش و بايگان = حافظ و خازن به كار ميرود و از تركيب آن دو مفهوم بيتالنار يا خازنالنار حاصل ميگردد. در دنبال اين تعبير ميگويد: مردم آذربايجان را گويشي است كه آن را (آذريه) خوانند و جز از خودشان كسي آن را درنمييابد».
(يسنا، فقرهي (آتورپاتكان)، تهران 1380، ص 129)
دكتر عباس زرياب خويي مينويسد: «آذربايجان از نام ‹آتروپات› (در يوناني Atropates) مشتق است. آتروپات نام سردار ايراني بود كه در جنگ ميان داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در ‹گاوگامل› (گوگامل) در سپاه ايران فرمانده مادها بوده است».
(دائرهالمعارف بزرگ اسلامي، ج1، ص 194)
گرچه سخن به درازا كشيد و نظرات ديگر سخنوران ايران و عرب، در اين باب، ناگفته ماند، معالوصف به نام و آثار چند تن از آنان اشاره ميكنيم، باشد كه مورد عنايت و مطالعهي علاقمندان قرار گيرد. متقدمين: ابوسحاق ابراهيم اصطخري (مسالك الممالك)، ابوعبدالله احمد مقدسي (احسن التقاسيم في معرفته الاقاليم)، حمدالله مستوفي (نزهته القلوب)، ياقوت حموي (معجم البلدان)، ابن حوقل (سفرنامه ابن حوقل، ايران در صوره الارض). متاخرين: دكتر جواد مسشكور (نظري به تاريخ آذربايجان)، عبدالعلي كارنگ (تاريخ تبريز) و (تاتي و هزني)، يحيي ذكاء (جستارهايي درباره زبان مردم آذربايگان)، دكتر محمد امين رياحي (زبان و ادب فارسي در قلمرو عثماني)، نادر پيماني (تاريخ آذربايجان يا آتورپاتكان در آيينهي زمان)، رحيم رئيس نيا (آذربايجان در سير تاريخ ايران) و سايرين. اكنون به نظريه چند تن از مستشرقين به اختصار اشاره ميكنيم، نه از باب بخشيدن اعتبار به نوشتار خود، آن چنان كه در گذشته نويسندگان و پژوهشگرانمان ميكردند، بلكه من باب آگاهي از عقيدهي آنان. استرابو جغرافينويس يوناني ماد يا مديا را به دو حصه تقسيم ميكند. حصهي نخست ماد بزرگ شامل همدان (هكمتانه)، تختگاه شاهنشاهي هخامنشيان كشور ماد، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري، و حصه ثاني ماد كوچك يا ماد آتروپات. (دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان، ج 1. ص 478)
او در كتاب خود در دورهي اشكاني (نزديك به تاريخ مسيح) مينويسد: «چون دوران شهرياري هخامنشيان به پايان رسيد، اسكندر مقدوني به ايران دست يازيد، سرداري به نام آتورپات در آذربايگان برخاست و آن سرزمين را كه بخشي از خاك مادان بود، مردم او را به پادشاهي برگزيدند و او خود را مستقل ساخت»
(تبريز و پيرامون، نگارش شفيع جوادي، تبريز، ص 49).
پروفسور مركورات Merkuart خاورشناس آلماني به سال 1926 (1304 ش) در كنفرانسي كه درباره (تاريخ و نژاد آذربايجان) ايراد نمود عقيده دارد: «كلمه آذربايجان از نام (آتروپاتس) كه ساتراپ ايران در زمان غلبهي اسكندر در اين ايالت بود ناشي ميگردد. (آتروپاتس)، و اخلاف او نه تنها در زمان اسكندر نوعي استقلال بهم كردند، بلكه بعد از او نيز حكومت نمودند تا سرانجام اين سلسله و حكومت مغلوب اشكانيان شد»
(همانجا، ص 47).
مترجم محترم از قول مولف (تاريخ ماد)، ايگور ميخائيلويچ دياكونوف مينويسد: «بخش اعظم سرزمين ماد در منطقهاي قرار داشت كه بعدها آذربايجان ناميده شد و در جنوب رود ارس بود*»
(تاريخ ماد، ا.م. دياكونوف، ص 1)
همو در ادامه ميگويد: «نام آذربايجان خود از كلمهي مادي اتروپاتن مشتق است و شكي نيست كه در طي تاريخ پيچ در پيچ و طولاني و كثيرالجوانب پيدايش مردم آذربايجان، عنصر نژادي ماد نقش مهمي بازي كرده، حتي در بعضي ادوار تاريخي وظيفهي هدايت و رهبري را به عهده داشته است»
(همانجا).
ريچارد نلسون فراي مينويسد: «در ماد اوخيديس، ساتراپ يوناني، به فرمان اسكندر گمارده شد ولي حدود (328 پ م) آتروپاتس برآنجا گمارده شد كه به سبب طول دوران حكومت آنچنان اثر ژرفي برجاي گذاشت كه پارهي شمالي قلمرو او به نام آذربايجان خوانده شد»
(تاريخ باستاني ايران اثر ريچارد نلسون فراي، ترجمه مسعود رجبنيا، تهران 1380، ص 233).
سرانجام رومن گيرشمن بر اين باور است كه: «در ماد، آتورپات حكومت ميكرد و او نام خود را بدان ناحيه كه به آترپاتكان، آذربايجان امروزه مشهور گرديده، داد»
(ايران از آغاز تا اسلام به خامهي رومن گريشمن، ترجمهي محمد معين، تهران 1366. ص 249).
منيورسكي- بارتولد و هرتسفلد و بسياري ديگر از شرقشناسان و باستانشناسان در اين زمينه نظر مشابه دارند كه تكرار آن موجب اطناب است. اكنون در دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان بخش آذربايجان را مرور ميكنيم و نام كهن آن سرزمين را از زبان ملل مختلف درميآوريم: 1- آتروپاتنا Atropatena (با تلفظ يونان قديم آتروپاتنه Atropatene، آتروپاتيا Atropatia ، دولت و سرزميني تاريخي است، نام امروزين آن آذربايجان است ولي در سير تاريخ از روزگاران كهن و به گويش ملل مختلف به اشكال زير تلفظ شده است: - آتورپاتكان Aturpatkan (فارس ميانه) - آتروپاتكان Atropatkan (پارتي- پهلوي) - آدوربايگان Azorbaigan، آدوربيگان Azorbigan (سرياني) - آداربيگانا Adarbigana، آدربايگان Aderbaigan (بيزانس) - آترپاتكان Atrpatakan ، آترپاياكان Atrpayakan و آترپاتاجان Atrpatadjan (ارمني) - آدارباداقاني Adarbadagani (گرجي) - آدربادكان Adarbadkan ، آدربيكان Adarbejkan، آذربيجان Azarbidjan (عربي). (دائرهالمعارف جمهوري آذربايجان، باكو 1976، ج 1 ، ص 476) - آذربايجان، در تلفظ فعلي، گاهي در زبان عوام همزهي آذربايجان تبديل به ها گشته، ها در بايجان يا هادربيجان ميگردد. - تلفظهايي نيز از قبيل آتروپاتس Atropates در آثار استرابن، آريان و پلوتارك، آتراپس Atrapes در اثر ديودورس، آكروپاتنAcropaten در اثر آميانوس و آتروپاتيا Atropatia در اثر استفن بيزانسي ضبط گرديده است. (آذربايجان در سير تاريخ ايران، رحيم رئيسنيا. تبريز 1379، ص 90). نتيجه حاصل از آنچه نگاشتيم من حيث المجموع سه برداشت زير است: الف- آتروپات سردار اسكندر مقدوني بود و همو وي را به ساتراپي ماد كوچك (آذربايجان) برگزيد. ب- آتروپات از بوميان ماد كوچك بود، برخاست و آنجا را از گزند هجوم سپاهيان اسكندر حفظ كرد و چون تا ميبود، فرمانروا بود، آنجا به نام او بود. ج- آتروپات نام سردار ايراني بود، در جنگ ميان پادشاه هخامنشي و اسكندر مقدوني در سپاه ايران فرماندهي ماد را داشت. * بخش اعظم سرزمين ماد از كهنترين ايام، همدان (هكمتانه)، كرمانشاهان، اصفهان، قزوين و ري بوده و «ماد بزرگ» خوانده ميشد و آذربايجان به تنهايي «ماد كوچك» نام داشت. |
|
آذربايجان كجاست
علي عبدلي
به روايت يك سند آذري :
مي دانيم كه دركشور ما اشخاص؛ محافل و جريانهايي وجود دارند كه نه تنها براين واقعيت كه زبان ديرين آذربايجان غير تركي بوده بلكه حتي بر حدود جغرافيايي آنگوشه از خاك ايران از نگاه و منظري باژگونه مينگرند. آذربايجان را در گستره جغرافيايي ديگري نشان ميدهند و براي زبان وفرهنگ اصيل و كهن آن خطه گُرد خيز ، نشان و هويتي ديگر ميجويند. در اين راستا عده اندكي روشنفكر مآب و نظريه پردازِ به قول تركها «اصلي ايتيرَن» براي اين كهبتوانند با ايجاد توهم براي گروهي عوام و يا بي اطلاع از تاريخ و تمدن ايران، بيگانگان را به تحقق روياي امپراطوري اوراسيا اميد وار نمايند، دست به هر كاري ميزنند.آنها ضمن بازي با الفاظ، انكار حقايق، جعل و تحريف اسناد و آثار فنا و فسادناپذير، ادبي و تاريخي ؛ دور زدن جاهلانه ي واقعيات تاريخ و فرهنگ سترگ ايران، ناسزا گويي به خادمان علم، كينهورزي نسبت به فردوسيها و سجده نمودن بر چند قصه ي عاميانه اُغوزي، در كمينگاه شعار «شوونيسم فارس!!» دشنه بر گرده هويت ميليونها ايراني اصيل و ميهن پرست تركيزبان فرو كرده و تماميت ارضي ميهن آنان را آماج تيرهاي توطئه ميكنند زيراآذري هااز اصيلترين و ارجمندترين ايرانيها هستند با اين تفاوت كه فقطزبانشان عوض شده و اين مو ضوع خود بيانگر مظلوميت آنان و ستمي تاريخي ست كه بر آنها رفته است . اگر يك روز كي آرش، جان پاك خود را در چلهكمان نهاد تا از مرزهاي ايران در برابر مطامع هيونان پاسداري نمايد، اينان به طرفند دفاع از حقوق آذريها، تمام وجودشان را در طبق اخلاص نهادهاند تا در راه تجزيه ي ميهن،به بيگانگان اهداء كنند. آنها نه تنهااران و شيروان را آذربايجان شمالي ميخوانند بلكه اساسا" منكر ايراني زبان بودن سرزمينهاي مذكور درگذشته ميشوند و نه تنها براي كلمهي آذربايجان معني و ريشه تركي ميتراشند، بلكه حتي براوستاو پهلوي نيز اكليل تركي ميپاشند! .به قول مينورسكي « هرجا كه مسائل حل نشدهاي در زمينه ي فرهنگ اقوامشرق پديد آيد، تركان بي درنگ دست خود را به همانجا دراز ميكنند »
اگرچه پندارهاو انديشههاي آنچناني به حدي واهي است كه قلم به پاسخگويي آن فرسودن دور از خردمندي ست ولي به اقتضاي برخي مطالب اين نوشته لازم است تنها بهاستناد يك سند، نكاتي در بارهجغرافيا و زبان كهن آذربايجان و اران و شيروان دراين فرصت، هرچند به اختصار ،روشن شود :
دقيقا" از سال 1918 ميلادي كه دولت مساواتيها در باكو روي كار آمد، اين پرسش عجيب به طور جدي بر سر زبانها افتاد كه « آذربايجان كجاست، آذربايجان كداماست» .
اگرچه از همان زمان تا كنون به منظور روشنگري هرچه بيشتر اسناد، مقالات و كتابهاي متعددي منتشر شده كه هريك از آنها براي پاسخگويي به آن پرسش كفايت داردولي هنوز اسناد فراواني و جود دارد كه منتشر نشده و بسياري از مطالب ناگفته مانده است .
سالها پيش از آنكه چنان پرسشي مطرح شود و سرزمين «اران و شيروان» را «آذربايجان» بنامند، انديشمنداني از همان سرزمين آثاري در زمينه ي تاريخ و جغرافياي موطنخويش پديد ميآوردند كه امروزه آن آثار همان قدر كه براي ما جالب و داراي اهميت است ، مايه ي خشم جاعلان نام و نشان شيروان و اران ميباشند. ازاين رو به شدت سعيدارند كه آن آثار را محو و يا بي ارزش قلمداد نمايند .
در بين آثار مذكور (گلستان ارم) نوشته عباسقلي آقا باكيخانوف «قدسي» ، به لحاظ رعايت روش علمي تحقيق و بهرهگيري از اسناد و منابع محكم، توان تحليل و تبيينموضوعات، در بين آثار مشابه آن دوره مقام ويژهاي دارد .
باكيخانوف به تأييد آكادميسينهاي جمهوري آذربايجان (علاوه بر اينكه يك مورخ بوده در ديگر رشتههاي علم نيز آثار گرانبهايي نوشته است. او نخستين كسي بود كه درآذربايجان به تدوين يك اثر تاريخي «گلستان ارم» به شيوه علمي اروپا و آسيا پرداخته است. مقدمه كتاب مذكور)
عباسقلي آقا كه در سده 19 ميلادي ودر شهر باكو ميزيست، نشاني آذربايجان را به صراحت در جنوب رودخانه ارس داده و سرزميني را كه بعدها به اين نام خوانده شد،شيروان و اران خوانده است. از اين رو كتاب گلستان ارم را (تاريخ شيروان و دربند) ناميده و در ذكر حدود جغرافيايي آن نوشته است: «ولايت شيروان از طرف شرق به درياي خزر،از سمت جنوب غربي به رود كورا كه آن را از ولايتهاي مغان و ارمن فصل ميدهد، از جانب شمال غربي به رود قانق و به خط غير معين، از ناحيه ي ايلسو و پشته ي بلند قافقاس وسلسله جبالي كه ناحيه ي كوره و طبر سران را از مملكت قموق و قيطاق امتياز ميبخشد و از آن جا به مجراي رود درواق تا محل اتصال آن به درياي خزر محدود است - متنكتاب، صفحه 4» همچنين در صفحه 73 به صراحت تأكيد ميكند كه حدود شيروان تامرزهاي ارمنستان كنوني گسترش داشته و قره باغ نيز جزو خاك شيروان بوده است .
در گلستان ارم همه جا شيروان و ارمن و آذربايجان به عنوان سه ولايت جدا از هم ياد شده است. در صفحه 35 كتاب مذكور آمده: (اتراك ولايات شيروان و ارمن و آذربايجانرا غارت ميكردند و ملوك فارس پيوسته با ايشان در جنگ بودند .
همچنين در صفحه 45 ميگويد: عثمان ابن عفان به ارمن و آذربايجان و مغان و شيروان در آمده و مهم اهل عصيان را به صلح داد .
باكيخانوف در اثر ارجمند خود با شرح دورههاي مختلف تاريخ برخي از ايالات ماورأ قفقاز، به اشارات متعدد و توضيحات روشن، از آذربايجان به عنوان ايالتي ياد كرده استكه با اراضي ارمن و مغان و قره باغ مجاور بوده و حد شمالي آن از رودخانه ارس تجاوز نميكرد. در يكي از آن اشارات كه ذيل وقايع دوره قاجار آمده است، ميگويد: آقامحمد خانبه استر آباد رفته، روز به روز بر مراتب حشمت و تهيه ي اسباب سلطنت افزوده وبر زنديه غالب آمده و به تدريج ايالات عراق و فارس و طبرستان و گيلان و آذربايجان را مسخركرد ودر سنه 1209 به عزم تسخير قره باغ، پل خدا آفرين را كه ابراهيم خان قره باغي براي منع عبور لشكر ايران، ويران كرده بود، تعمير و بر سر قلعه ي پناه آباد كه آن را شوشيگويند آمده و در منزل توپخانه نزول و به محاصره پرداخت و تقريبا" پس از يكماه عزيمت گرجستان نمود و پس از قتل و غارت تخريب تفليس، مراجعت كرده ودر موضع چهلتن مغان به قشلاقمشي پرداخت. حكام شيروان و باكو و شكي و قباو دربند با ارسال عرايض و هدايا اظهار اخلاص كردند - صفحه 174 .
گلستان ارم اطلاعات مستند فراواني هم در مورد تركيب قومي و زبان اصلي و بومي اهالي ولايات شيروان و اران ارايه ميدهد. در آن اثر به ويژه در مقدمه بيست صفحهايآن كه عنوان «دربيان حدود اراضي و سبب تسميه و احوال نسب و السنه و اديان ولايات شيروان و داغستان» را دارد، به طور كلي اهالي ولايات يادشده را با ذكر نام طوايف و محلسكونت، مشتمل بر دو گروه «تركي زبان» و «غير تركي زبان» دانسته است و در مورد تركي زبانها تأكيد نموده كه آنها «غالبا" از نسل تركمان و مغول و تاتار بوده و بعضي نيز درحين محاربات عساكر عثماني و ايران در زمان صفويان و بعد از آن آمدهاند. صفحه 19 .
از غير تركي زبانان نيزكه شامل بيشتر اهالي شيروان و اران بوده، با عنوان تات فرس و عرب ياد ميشود - صفحات 18 و 19 .
درصفحه 18 كتاب مذكور آمده است: هشت قريه در طبرسران كه جلقان و روكال و مقاطير و كماخ و زيديان و حميدي و مطاعي و بيلحدي باشد، در حوالي شهري كهانوشيروان در محل متصل به دربند تعمير كرده بود و آثار آن هنوز معلوم است، زبان تات دارند. ايضا" در صفحه 19 كتاب ياد شده آمده است: محالات واقع در ميان بلوكينشماخي و قديال كه حالا شهر قبه است، مثل حوض و لاهج و قشونلو در شيروان و برمك و شش پاره و پايين بدوق در قبه و تمام مملكت باكو سواي شش قريه ي تراكمه، همينزبان تات را دارند... قسم قربي مملكت قبه سواي قريه ي خنالق كه رباني عليحده دارد و ناحيه ي سموريه و كوره دو محال طبرسران كه دره و احمدلو ميباشند به اصطلاحاتمنطقه، زبان مخصوص دارند و اهالي ترك زبان را مغول مينامند .
شايان ذكراست كه بخش جنوبي جمهوري آذربايجان، يعني اراضي نسبتا" و سيع بين رودخانههاي كورا (كوروش) و آستارا چاي، جداي از قلمرو حكومت شيروانشاهان بوده وعموم اهالي بومي آنجا نيز تالش و تالشي زبان ميباشند اما مؤلف گلستان ارم از هويت قومي و زبان آن مردم سخني به ميان نياورده و از احوال طوايف لزگي و كرد و خنالق(خنالج) كشور مذكور نيز به اشارهاي اكتفا نموده است .
عباسقلي آقا باكيخانوف متولد 1794 ميلادي، در دورهاي ميزيست كه تجاوزهاي روسيه تزاري به سرزمينهاي شمالي ايران آغاز شده بود و او كه شاهد جنگهاي استعماريروسيه عليه ايران در ولايات مذكور بوده، بر اين امر گواهي ميدهد كه حتي تا سالها پس از تجزيه ي ولايات قفقاز از ايران، زبان رسمي و ادبي در شيروان و اران فارسي بوده وكودكان در مدارس به زبان فارسي آموزش ميديدند. او خود در زمان تأليف گلستان ارم صاحب ده جلد كتاب بوده و از آن ميان (رياض القدس) به زبان تركي و (عين الميزان) بهعربي و بقيه ي كتابهايش به زبان فارسي بود. اين موضوع در مورد عموم صاحبان آثار معاصر و سلف باكيخانوف و حتي مدتها بعد نيز صدق داشته است. چنانكه در بخش پايانيگلستان ارم كه به معرفي مشاهير ادب و هنر شيروان و نواحي مجاور آن اختصاص دارد، ديده ميشود كه همه ي كساني كه از آنها ياد شده، فارسي زبان بودهاند و يا دست كم زبانآثارشان فارسي بوده است .
سالها پيش درجايي به اين قلم آمد: سخن گفتن از تاريخ و فرهنگ ايران بدون لحاظ كردن ولايات قفقاز، خصوصا" جمهوري آذربايجان، ناقص و خطاآميز خواهد بود. واكنون گلستان ارم اثري ست كه ميتواند به ما در پرداختن به جنان مهمي ياري دهد. اين اثر يكي از غنيترين منابع علمي ست كه مارا به شيروان و اران و دربند ميبرد و مطالبتازه و ارزشمندي درمورد اوضاع تاريخي و زبان و فرهنگ و جوامع آن ديار ارايه ميدهد كه به هيچ وجه براي جريانهاي پان توركيست خوش آيند نيست. از اين رو است كهامروزه كتاب گلستان ارم در وطن و زادگاه مؤلف اش به آرشيو آثار ممنوعه سپرده شده وازمؤلف دانشمندآن به نيكي ياد نميشود.
از گلستان ارم نسخ خطي متعددي وجود دارد و بيشتر آنها در آرشيوهاي نسخ خطي جمهوري آذربايحان نگهداري ميشود. در سال 1970 تصحيح متني از آن با مقدمهايعلمي و انتقادي به وسيله انتشارات علم باكو منتشر گرديد و در سال 1383 عين آن نسخه به وسيلهي انتشارات ققنوس در ايران تجديد چاپ و در اختيار علاقمندان به اين گونهآثار قرار گرفته است .
دكتر يحيي ذكا
سخني چند دربارهي اين نامه
به سال هزار و سيصد و بيست و هشت خورشيدي، پس از پايان رسانيدن دورهي دانشكدهي افسري وظيفه هنگامي كه در لشگر سهي آذربايگان ( تبريز) مشغول خدمت بودم، در آذرماه آن سال براي گرداني كه نويسنده نيز جزو افسران آن بود، ماموريت مرزي پيش آمد و همان سال به سوي محل ماموريت كه كرانههاي جنوبي رودخانهي ارس (از سيه رود تا پل خدا آفرين) بود رهسپار گشتيم.
اين بخش از آذربايگان كه به نامهاي « ارسباران» و « قره داغ» و « قراجه داغ» خوانده ميشود و شامل ديزمار غربي و شرقي، حسنو (حسنآباد)، ازومديل، مينجوان و ... ميباشد از جاهاي دلكش و شگفتانگيز اين استان است. منظرههاي دلگشاي طبيعي همچون كوههاي بلند و سر به آسمان كشيده كه هر يك در برابر آفتاب رنگي به خود ميگيرد و نگارخانهي چين را به ياد ميآورد. بيشههاي سرو و درختان جنگلي سرسبز و خرم كه كوهها را جامهي زمردين پوشانيدهاند، رود بزرگ و پر خاشجوي ارس كه هر دم با فريادهاي سهمگين چون اژدها به خود پيچيده، در هر آن و هر جا شكلي دگرگون به خود ميگيرد، گذرگاهها و گريوهها و دژهاي ويران كه هر كدام يادآور يكي از داستانهاي تاريخي آذربايگان است...
چهار و پنج ماهي كه نويسندهي آنجا بودم، كوشش داشتم تا جايي كه بتوانم از اين فرصت سود جسته، مطالعهاي در احوال و اوضاع آن سامان بكنم و آگاهيهايي از چگونگي زندگاني و گذران مردم پيرامون خود به دست آورم.
خوشبختانه در ميان پژوهش و پرسش به موضوعي برخوردم كه چون از ديرباز بدان دلبستگي داشتم، مرا بسيار خوشوقت و خشنود ساخت و آن اين بود كه شنيدم در آن بخش از مرز ايران و قفقاز، ديههايي هست كه مردم آن ها به زباني سخن ميگويند كه به زبان فارسي بسيار نزديك است و « تاتي» خوانده ميشود.
آگاهي يافتن از اين موضوع از آن رو كه زبان همهي مردم آن سامان تركي آذربايگاني است توجه مرا به سوي خود كشيد و بر آن داشت كه پژوهش بيشتري به كار بندم. تا اين كه از رفت و آمد چند تن از مردم يكي از اين ديهها (كرينگان) به محل كارم (كلاله) سود جسته، با فراخواندن آنان به پاسگاه و مهربانيها و پرسشهاي بسيار توانستم آگاهيهاي بيشتري به دست آورده، نيز اندي از واژهها و دستور گويش آنان را گرد آورم.
اين يادداشتها و واژهها نزد نويسنده بود تا پس از پايان خدمت و بازگشت به تهران و گذشت چند سال، چون با برخي از استادان و دوستان ارجمندم سخن از آنها به ميان آمد و بر چگونگيش آگاهي يافتند، مرا بر آن داشتند كه آنها را به رويهي رسالهاي درآورم و به چاپ رسانم.
اينك آن يادداشتها و واژهها ـ با همهي كمبود مواد و نقص تحقيق و تتبع كه خود بر آن خستوام ] اقرار دارم[ ـ به مصداق « مالايدرك كله لايترك كله» با افزودن پارهاي توضيحات كه بيگمان بيسود هم نخواهد بود، به خواهش دوستان به چاپ ميرسد و گمان ميرود همين مختصر براي شناسانيدن اين گويش به خواستاران و دوستاران اين گونه زمينهها بسنده بوده نيز چند سود زيرين را در بر دارد:
1ـ مطالب اين رساله نشان ميدهد كه نيمزبان آذري كه تا چند صد سال پيش در آذربايگان و تبريز بدان سخن ميگفتهاند و شاخهاي از زبانهاي ايراني بوده، پاك از ميان نرفته، و هنوز اثر و بازماندههاي آن از آذربايگان ور نيفتاده
است. 1
2ـ ريشه و چگونگي بسياري از واژههاي آذري را كه اكنون در تركي آذربايگان بسيار يافت و گاهي هم تركي پنداشته ميشود، باز مينمايد.
با شناختن اين گويش پارهاي از دشواريهاي فرهنگها ـ كه گاهي در آنها از زبان باستان آذربايگان واژههايي آورده شده و امروز ناشناس مينمايند ـ گشوده ميشود.
4ـ كمكي ـ هر چند هم كه بسيار ناچيز باشد ـ به زبان شناسي و فرهنگ ايران زمين مينمايد و به روشني برخي از گوشههاي نيمه تاريك آن ميافزايد.
در پايان سخن اميدمندم، برخي از همشهريهاي دانش دوستم كه در اين زمينهها ميپژوهند، به ويژه دانشجويان ارجنمد دانشكدهي نوبيناد ادبيات تبريز، دنبالهي اين كار ناچيز را گرفته، كوششهاي دانشي و ادبي خود را در اين پر ارج به كار اندازند، باشد كه گوشههاي تاريك تاريخ و زبان آذربايجان عزيز بيش از پيش روشن گردد و دهان پارهاي ياوه سرايان بدمنش بدوزد كه اين خود سودي پس بزرگ خواهد بود.*
كرينگان كجاست؟ كرينگان كه اين كتابچه دربارهي گويش مردم آنجا پرداخته شده از ديههاي كوچك دزمار شرقي، از دهستانهاي چهارگانه بخش ورزقان از شهرستان اهر (ارسباران) در شمال شهر تبريز است.
دهستان دزمار2 (ديزمار) كه امروزه ه دزمار شرقي و غربي تقسيم ميشود، پيش از اين بخش بزرگي از ارسباران را فرا ميگرفته، داراي ديههاي آباد و فراواني بوده است. حمدالله مستوفي قزويني در كتاب « نزهت القلوب» (تاليف 740 هجري قمري) در گفتوگو از اين سامان مينويسد: 3 « دزمار ولايتي است در شمال تبريز كمابيش پنجاه پاره ديه بود و دو زال و كور دشت و قولان و هراز4 و جورواثق(؟)5 از معظمات آن، هوايش معتدل است به گرمي مايل و آبش از جبال برميخيزد و فاضلابش در ارس ميريزد. حاصلش غله و پنبه و ميوه به همهي انواع ميباشد و بيشتر6 از همه جا رسد و نوباوه تبريز از آن جا باشد. حقوق ديوانيش چهل هزار و هشتصد دينار است.»
دزمار شرقي كه در شمال ورزقان است اكنون از شمال به رود ارس، از جنوب به دهستان اوزمديل، از مشرق به دهستان مينجوان و حسنو (حسنآباد؟)، از مغرب به دهستان دزمار غربي محدود است.
هواي آن در كرانههاي رودخانه ارس گرم و در بخش جنوبي معتدل و آب ديههاي آن همگي از چشمهها و رود ارس و رود مردانقم است.
اين دهستان از پنجاه و شش آبادي بزرگ و كوچك پديد آمده كه بيش از (18500) تن جمعيت دارد و مركز آن آبادي اشتبين است، آباديهاي ديگر آن در درجه يكم عبارت است از: مردانقم ـ شرف آباد ـ جوشين ـ عليار ـ اويلق ـ مزرعه شادي. و در درجه دوم: چاي كندي ـ ملك ـ ونيستان ـ كرينگان ـ كلاله ـ هراس ـ كرانلو ـ كاواني ـ داران ـ قولان...
كرينگان كه در 12 كيلومتري جنوب شرقي اشتبين قرار دارد ديهي است كوهستاني كه تا ورزقان بيست و هشت كيلومتر راه مال رو فاصله دارد.
كشتزارها و باغهاي آن از دو چشمه سيراب ميشود، محصول آن غله و هيزم و زغال و چوب درختان جنگلي و اندكي نيز سردرختي است.
مردم آن 99 خانوار و نزديك به 600 تن ميباشند كه هنگي به تاتي گفتوگو ميكنند و تركي نيز ميدانند. كار عمدهي آنان، كشاورزي، گلهداري، تهيه زغال از درختان جنگلي است.
چنان كه گذشت، مردم دو ديهي كرينگان و چايكندي به گويشي سخن ميگويند كه در ميان خودشان و ديگران
« تاتي» ناميده ميشود و مردم ديههاي ملك و نيستان نيز كه اندكي از آنها دورند با اين گويش آشنايي دارند.
ليكن در بخش ارسباران ديههاي تاتي گوي بيش از اينها است و تا آن جا كه نويسنده پرسيده و يادداشت كرده است از دهستان حسنو (حسنآباد؟) مردم ديههاي خوينراو (Xoynarav) (خوي نرآباد؟) و ارزين (Arazin) و كلاسور
(Kalasur) نيز به تاتي سخن ميگويند كه اندكي با گويش كرينگان جدايي دارد.
نيز بايد دانست كه مردم تاتي زبان در هفتاد و هشتاد سال پيش، بيشتر از امروز بوده، ديههاي ديگري نيز بع تاتي سخن ميگفتهاند كه كنون زبان همهي آنان تركي گرديده، برخي از پيرمردان كهنسال آن سامان به ياد دارند كه كدام ديهها به تاتي سخن ميگفتهاند كه سپس زبان پدرانشان را فراموش كردهاند.
دور نيست كه پس از چند سالي، اين چند پاره ديه نيز زبان خود را از دست داده، همچون ديگران به تركي سخن گويند. چنان كه مردم دهكدهي « اقليد» (كليد) كه در آن سوي رود ارس افتاده، پيش از اين زبانشان تاتي بوده و در همين سالهاي نزديك زبان خود را از دست دادهاند. بيم نابودي اين گويشها در اين روزگار كه رفت و آمد با شهرها بيشتر شده بسيار است و اگر در نگهداري و گردآوري آنها كوشش و شتابي نشود به زودي از ميان خواهد رفت. چنان كه نويسنده خواست با آخوند ده كرينگان كه مردم با سوادي بود ديداري كند تا بلكه برخي از دشواريهاي خود را دربارهي اين گويش با او در ميان گذارد، با افسوس شنيد كه او تاتي نميداند، و به جهت چند سال زندگي در مدرسههاي آخوندي تبريز، زبان خود را فراموش كرده است.
1ـ براي باز شناختن تاريخچه و چگونگي نيمزبان آذري نگاه كنيد به « آذري با زبان باستان آذربايگان» نوشتهي شادروان احمد كسروي و «رساله روحي انارجاني» (ايران گوده شماره 10) و مجلهي يادگار شمارهي سوم سال دوم.
* اين گفتار در تاريخ 14 مهر 1332 نوشته شده است.
2ـ دزمار يا چنانكه در خود آذربايگان گفته ميشود ديزمار dizmar از نامهاي بسيار كهن ايراني و معني آن دزماد (قلعهي مادان) است و آن نخست نام دژي استوار بوده (معجمالبلدان) كه سپس همهي اين بخش بدان نام خوانده شده است.
3ـ نزهت القلوب چاپ ليدن ـ ص 159.
4ـ امروز هراس ناميده ميشود.
5ـ درست اين نام بايد خوروانق باشد كه امروزه « خروانا» خوانده ميشود و در اصل « خوروانك» بوده.
6ـ اين واژه به قرينهي جملهي پس از آن بايد « پيشتر» باشد و اكنون نيز ميوه و سردرختي آنجا بيشتر از همه جا ميرسد و نوبار تبريز از آن جاست.
همچنين عبدالرحمن بنعوف از زبان ابوبكر صديق خليفه اول، پيش از گشودن ايران بهدست تازيان آورده است كه او در پايان زندگي در رختخواب بيماري ميگفته است: «ولتألمن النوم علي الصوف الاذربي كما يألم احدكم النوم علي حسك ـ السعدان» (مجرد النحوي. الكامل ص 5) «يعني خواب بر روي پشمينه آذري مرا چنان ميآزارد كه هر يك از شما را خوابيدن بر روي خار خسك»
تازي نويسان نخستين سدهيهاي اسلامي، نام آذربايگان و نسبت بدان را گوناگون ياد كردهاند. زيرا فراگويي اين واژهها، آنچنان كه ايرانيان آنها را بر زبان ميآوردند، براي تازي زبانان دشوار بود، از اينرو، واژهي آذرپایگان (آذر+ پايگ + ان) را به كالبد زبان تازي ريخته «آذَربيجان» و «آذرَبيجان»2 و در نسبت دادن كسي يا چيزي بدان سرزمين گاه ياء مشدد را دنبال بخش نخست نام افزوده «اَذَري» و اَذري»3 و «الاَذَريه» و «الاَذريه» نوشتهاند و گاه به غير قياس ياء را دنبال بخش دوم آورده «اَذربي»4 و «اَذربي» (مجرد نحوي ص 5 و ياقوت ج 1 ص 128) و «الاَذَربيه» و «الاَذربيه» (سمعاني ج 3 ص 93) بهكار بردهاند. گاهي نيز، الف و نون را از پايان نام انداخته، نشانه نسبت را به بازمانده آن افزوده «اَذَرِبيجيه» و «اَذرَبِيجيه» (ياقوت معجم ج 1 ص 160) مينوشتند (صورت اذربيجيده كه در چاپ عكسي انساب سمعاني ليدن آمده، تصحيف اين واژه است).
چنانكه گفته شد نسبتهاي بالا در سه مفهوم «صوف اذرَيي» و «العجمالاذريه» و «لسان يالغه الاذريه» بهكار رفته و منظور از زبان آذري گونهاي گويش ايراني است كه از آغاز سدهيهاي اسلامي، تا نزديك به سدهي يازدهم هجري قمري، كم و بيش مردم آذربايگان بدان سخن گفته و چگامه ميسرودهاند.
زبان آذري در نوشتههاي پيشين پارسي، گاه: فارسي پهلوي (فهلوي و فهلويه)، راژي (رازي، راجي)، شهري نيز ناميده شده است. ليك نام ويژهي آن در ميان ايرانيان همانا «آذري»بوده است.
اين زبان شاخهاي از گروه زبانهاي ايراني غربي است كه در شمال غربي ايران زمين بدان سخن گفتهاند و با زبانهاي آراني و تالشي و گويشهاي خلخالي و همداني و زنجاني و تارمي و زبانهاي كردي و ارمني همبستگيهاي دور و نزديك داشته است.
پيش از اين برخي از نويسندگان به ناروا، «آذري» را به معناي زبان امروزي آذربايجان پنداشتهاند و ميرزا كاظمبيك دربندي براي نخستين بار در كتاب خود به نام «اوبشچايا گراماتيكا توركسگو تاتارسكو يازيكا» كه به سال (1255 هـ. ق / 1839 م.)، در شهر قازان به روسي به چاپ رسيده است، آذري را به اشتباه به مفهوم زبان تركي به كار برده و آن را به شمالي و جنوبي تقسيم كرده است (دائرهالمعارف اسلام متن تركي).
نويسندگان نامه دانشوران نيز در داستان ابوالعلاء معري و خطيب تبريزي، كه در پي خواهد آمد، «الاذربيه» را به اشتباه «زبان تركي» ترجمه كردهاند. ليك اصطلاح «آذري» به معناي تاريخي و دانشي و زبانشناسي و مفهوم درست خود، از سال 1304 هـ. ش ]خورشيدي[. پس از پراكندن رساله «آذري يا زبان باستان آذربايگان» نوشته دانشمندان ايراني آذربايگاني احمد كسروي در ميان دانشوران و زبانشناسان شناخته و متداول گرديده است.
كهنترين ماخذي كه در آن به زبان ويژه آذربايگانيان به نام «پهلوي» اشاره گرديده، گفته عبدالله بنمقفع دانشمند ايراني در گذشته به سال 142 هـ. ق / 709 م. (به نقل ابننديم در الفهرست) است كه گفته بوده: «زبانهاي فارسي (ايراني) عبارت است از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني و پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، ري، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان» (ابن نديم الفهرست ص 22).
گذشته از اين، ماخذ كهن ديگري كه در آن به زبان مردم آذربايگان ـ بيآنكه نامي بر روي آن گذارد ـ اشاره شده است، فتوح البلدان بلاذري است كه در دههي ششم سدهي سوم هجري (255 هـ. ق / 869 م.) نوشته شده است.
در اين كتاب دربارهي گشودن آذربايگان به دست تازيان مينويسد: «اشعث بن قيس، آنجا را حاد به حان گشود و پيش رفت و حان به زبان مردم آذربايگان حائر را گويند. (بلاذري ص 28) واژه حان در نوشته بلاذري بايد همان «خان»به معناي كاروانسرا و منزل باشد كه درباره آن ياقوت در معجم البلدان در زير ماده «خان لنجان» نوشته است «و هي عجميه فيالاصل و هي المنازل التي يكسنها التجار» (ياقوت ج 2 ص 341).
نويسنده البلدان (تاليف 278 هـ. ق / 891 م.) احمدبن ابي يعقوب اسپهاني معروف به يعقوبي، در گذشته به سال 292 هـ. ق / 904 م.، آذري را به مفهوم مردم منسوب به آذربايگان به كار برده نوشته است: «مردم شهرها و كورههاي آذربايگان، مردم در آميختهاي بودند از ايرانيان كهن «آذريه» و «جاودانيه» شهر «بذ» كه بابك در آن بود، سپس كه گشوده شد تازيان در آن نشيمن گرفتند. (يعقوبي، ترجمه ص 46).
حمزه اسپهاني (280 ـ 360 هـ. ق /893 ـ 970 م.) در كتاب «التنبيه علي حدوث التصحيف» از زبان يك ايراني نومسلمان همروزگار خود به نام زردشت پورآذرخور معروف به ابوجعفر محمدبن موبد متوكلي، زبان مردم آذربايگان را پهلوي ياد كرده، مينويسد: «ايرانيان را پنج زبان بود: پهلوي، دري، پارسي،خوزي، و سرياني. پهلوي زباني بود كه شاهان در نشستهاي خود بدان سخن ميگفتند و اين زبان منسوب است به پهله و پهله نام پنج شهر اسپهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايگان است (حمزه اسپهاني ص 23).
ابيالقاسم عبيدالله بنعبدالله معروف به ابن خردادبه در گذشته حدود سال 300 هـ. ق / 912م.، در كتاب خود به نام «المسالك و الممالك» زير عنوان «بلاد البهلويين» مينويسد: «الري و اصپهان و همدان و الدينور و ماه نهاوند و مهرجان قذق و ماسپدان و قزوين و بهامدينه موسي و مدينه المبارك» (ابن خرداد به ص 57). چنانكه ديده ميشود اين جغرافينويس در رده شهرهاي پهله، نامي از آذربايگان نبرده است!
ابوالحسن علي بن حسين مسعودي كه به سال 314 هـ. ق / 926 م.، از تبريز ديدار كرده، در كتاب «التنبيه و الاشراف» (تاليف 340 هـ. ق/ 951 م.) در شمردن نژادهاي هفتگانه، هنگامي كه از ايرانيان سخن ميدارد، آشكارا از «زبان آذري» نام برده مينويسد: «ايرانيان مردمي بودند كه قلمروشان ديار جبل بود از ماهات و غيره و آذربايگان تا مجاور ارمينيه و آران و بيلقان تا دربند كه بابالابواب است و ري و تبرستان و مسقط (ماساگت) و سيستان و كرمان و پارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايتها پيوسته است. همه اين ولايتها يك كشور بود و پادشاهش يكي بود و زبانش يكي بود و اگر در زباني تنها برخي واژهها و تركيب واژه يكي باشد، زبان يكي است. اگرچه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد. چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبانهاي ايراني (مسعودي صص 76-74).
جهانگرد بغدادي ابوالقاسم محمدبن حوقل (در گذشته حدود سال 370 هـ. ق / 980 م.) در كتاب «صورةالارض» كه آن را به سال (331 هـ. ق / 944 م.) پرداخته است در سخن راندن از آذربايگان و آران و ارمنستان مينويسد: «زبان مردم آذربايگان و زبان بيشتري از مردم ارمنستان فارسي و تازي است، ليك كمتر كسي به تازي سخن ميگويد و آنان كه به فارسي سخن گويند، به تازي نفهمند. تنها بازرگانان و زمينداراناند كه گفتوگو با اين زبان را نيك توانند. برخي تيرهها نيز اينجا و آنجا. زبانهاي ديگر ميدارند. چنانكه مردم ارمنستان و مردم دبيل و نخجوان و پيرامون آنها، به ارمني، مردم بردعه، به آراني سخن گويند و در آنجا كوه مشهوري است كه «قبق» ناميده ميشود و زبانهاي گوناگون فراوان از آن كافران ]منظور مسيحيان است[ در پيرامون آن كوه قرار گرفته است و بيشتر آنان زباني واحد و مشترك دارند» (كسروي ص 11). از نوشته ابن حوقل چنين پيدا است كه منظور او از فارسي يا زبان ايراني، همان زبان آذري است، نه زبان دري.
ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسي استخري، معروف به كرخي در كتاب «المسالك و الممالك» كه آن را به سال (346 هـ. ق / 957 م.) پرداخته است، در نام بردن از آذربايگان و ارمنستان و آران مينويسد: «زبان مردم آذربايگان و ارمنستان و آران فارسي (ايراني) و تازي است جز مردم دبيل و پيرامون آن كه به ارمني سخن ميگويند و نواحي بردعه كه زبانشان، آراني است» (استخري صص 191-192).
ابوعبدالله محمدبن احمدبن يوسف كاتب خوارزمي در مفاتيح العلوم (نوشته به سالهاي 367-372 هـ. ق / 977-982م.) سخن پيشينيان را در اين باره تكرار كرده، مينويسد: «فهلويه يكي از زبانهاي ايراني است كه پادشاهان در نشستهاي خود بدان سخن ميگفتهاند. اين زبان به پهله منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر اطلاق ميشده: اسپيهان، ري، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان. (خوارزمي، ترجمه ص 112).
ابوعبدالله بشاري مقدسي در كتاب «احسن التقاسيم» كه آن را به سال (375 هـ. ق/985 م.) نوشته است در شرح جغرافياي جهان اسلام كه از پيش خود، آن را بخشبندي نويني كرده و سرزمين ايران را هشت اقليم شمرده است، مينويسد: «زبان مردم اين هشت اقليم عجمي است جز اينكه برخي از آنها، دري و برخي باز بسته (منغلفه = پيچيده) است و همگي را فارسي (ايراني) نامند». سپس كه از اقليم «رحاب» كه به گمان او سرزمينهاي آذربايجان و آران و ارمنستان را در بر داشت، سخن ميدارد مينويسد «زبانشان خوب نيست در ارمنستان به ارمني، در آران به آراني، سخن ميگويند، فارسيشان را توان فهميد در حرفها به زبان خراساني ماننده و نزديك است (مقدسي ترجمه ص 552).
محمدبن اسحاق معروف به ابن نديم در الفهرست كه آن را به سال (377 هـ. ق/ 978م.) نوشته، گفته ابن مقفع و متوكلي را باز گفته، مينويسد: «زبانهاي فارسي (ايراني) عبارت از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني است. پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، همدان، ماه نهاوند و آذربايگان (ابن نديم ص 19).
داستاني از نيمه نخستين سدهي پنجم هجري در انساب سمعاني (555 هـ. ق/ 1160 م.) زير نام تنوخي يا ابوالعلاء معري (363-447 هـ./ 973-1055 م.) سخنور و انديشمند تازي و ابوزكريا يحيي بن علي خطيب تبريزي (در گذشته به سال 502 هـ./ 1109 م.) آورده شده كه ياقوت هم آن را در معجم الادبا (جز سوم ص 135) بازنويسي كرده است.
در اين داستان، ابوزكريا درباره هوشمندي استادش گزافه سرايي كرده ميگويد: «روزي در مسجد معرةالنعمان روبهروي هم نشسته بوديم و من چيزي از نوشتههايش را به او ميخواندم، سالها بود كه من در نزد او بودم و در آن مدت كسي از همشهريانم را نديده بودم. ناگهان يكي از همسايگانمان براي گزاردن نماز به مسجد درآمد. او را ديدم، شناختم و از خوشي، حالم بگرديد. ابوالعلاء دريافته گفت: تو را چه شد؟ گفتم پس از سالها، يكي از همشهريانم را ديدم كه به مسجد درآمد. به من گفت: برخيز با او سخن بدار، گفتم: تا كارمان پايان گيرد. گفت برخيز من در انتظار تو ميمانم. پس برخاستم و با او به زبان آذري (اذربيه) گفتوگوي بسيار كردم و هر چيزي كه ميخواستم از او پرسيدم، چون به نزد او بازگشته دوباره روبروي وي نشستم، به من گفت اين چه زباني بود؟ گفتم زبان مردم آذربايگان است. گفت: من اين زبان را نميشناسم و آن را نميفهمم، ليك هر آنچه شما بهم گفتيد به ياد سپردم، آن گاه واژه به واژه هر آنچه ما با يكديگر گفته بوديم، باز گفت: همسايهمان سخت در شگفت شد و گفت:چگونه ميتواند چيزي را كه نميفهمد به ياد سپارد؟! (سمعاني ج 3 ص 90).
در نامه دانشوران كه اين داستان را ياد كردهاند چون ترجمه كنندگان در سرتاسر تاريخ، زبان ديگري براي مردم آذربايگان نميشناختهاند. «اذربيه» را «زبان تركان» ترجمه كرده، گروهي از دانشوران غربي از جمله گاي له استرنج را (ترجمه انگليسي نزهت القلوب) به اشتباه انداختهاند. (نامه دانشوران چاپ دوم ج 2 ص 213). از نوشتههايي كه در اينجا ياد كرديم و چنين برميآيد كه تا آغاز سدهي پنجم هجري همه نويسندگان، تنها به نام بردن از زبان آذري بسنده كرده و هيچ نمونهاي از آن به دست نميدهند و واژه و عبارت و شعري از آن در نوشتههاي خود نميآورند. ليك از سدهي پنجم به اين سو، در برخي از فرهنگها و كتابها، جسته و گريخته واژهها و جملهها و دو بيتيهايي از اين زبان نمونه داده ميشود كه از ديدگاه شناخت چه بود اين زبان ايراني، بسيار پر ارج و گرانبها است و با پژوهش اين نمونهها است كه جايگاه زبان آذري در ميان زبانهاي ديگر ايراني شناخته ميشود و روشن ميگردد و همبستگي آن با ديگر گويشهاي ايراني و زبان پهلوي و دري آشكار ميشود.
در نيمه يكم سدهي پنجم هجري، براي نخستين بار در كتاب «الابنيه عن حقايق الادويه» نوشتهي ابومنصور موفقالدين بن علي الهروي (زنده در سال 447 هـ. ق.) زير عنوان «جلبان» از يك واژه آذري بدينسان ياد شده است: «جلبان بر وزن قربان، غلهاي شبيه به ماش كه در يزد و كرمان ميخورند. جلبان را به قزوين خلر به آذربايجان گلول به خراسان گروهي مُلك گويند (ابومنصور ص 91ـ كيا آذربايگان ص 21).
ماخذ ديگري كه در آن چند واژه آذري ياد گرديده است، لغت فرس (تاليف حدود 458 هـ. ق.) نوشته ابومنصور احمدبن علي معروف به اسدي توسي است كه خود در همان روزگار در آذربايگان و آران ميزيسته و فرهنگ خود را در همانجا براي چامه سرايان آذربايگاني و آراني ـ كه معناي برخي واژههاي مهجور پارسي دري و گويشهاي ديگر ماوراءالنهر و خراسان از سغدي و ختني و تخاري و جز آنها را كه در زبان شعر و ادب ايران به كار ميرفت، درنمييافتند و ناچار نميتوانستند در سرودههاي خود از آنها بهره يابند ـ نوشته است.
در دست نوشت كهني از اين فرهنگ كه به سال 772 هـ. ق/ 137 م. نوشته شده (كيا، مجله ادبيات س 3 ش 3) ده واژه از زبان مردم آذربايگان از جمله: «برز، پور، رجه، رژد، سهراب، شكم خواره، گريوه، گله، مارلوز» ياد شده كه اگر اينها نوشتهي خود اسدي توسي باشد، بايد آنها را از كهنترين نمونهها و واژههاي ديگر همچون، چراغله، شم، كام، كنگر، ملاص، نهره» از زبان آذري ديده ميشود كه گمان ميرود دارندگان آذربايگاني اين دستنوشتها، اين واژهها را سپس در متن يا حاشيه كتابهاي خطي خود افزودهاند و اگر زمان كاربرد آنها، سدهي پنجم هجري هم نباشد، به هر سان از واژههاي زبان آذري شمره ميشود و با ارزش هستند (كيا، آذربايگان ص 29).
باز در نسخه ديگري از اين واژهنامه، چند نمونه آذري از جمله: «انداسنسته»، «بلسك»، «پافتاوه»، «خسينسته»، «داهول»، «دلموت» «فرقوط»، «گمانه»، «گاوآهن» ياد گرديده (ابومنصور توسي، لغت فرس مجتبايي و صادقي ص 234).
از سدهي ششم، به جز يك واژه از گويش آذري مردم خوي («امله» به معناي كسي كه لكنت زبان دارد) انساب سمعاني)، نوشته يا نمونهاي از زبان آذري، تاكنون در كتابهاي پارسي و تازي به دست نيامده است.
در دو دهه نخستين سدهي هفتم هجري، ياقوت حموي نويسنده كتابهاي معجمالادبا و معجمالبلدان (تاليف 623 هـ. ق/ 1226 م.) كه در جهانگرديهاي خود از آذربايگان نيز گذشته، و به سال 610 هـ. ق 1213 م. در تبريز بوده و آگاهيهاي فراواني از سرزمين و مردم اين سامان داشته است، در معجمالبلدان در زير ماده «اَذرَبيجان» عبارتهايي آورده (در پانوشت شماره 3 ياد شده) نوشته است: «مرز آذربايگان از سوي شرق بردعه (؟) و از سوي مغرب ارزنجان است و از سوي شمال به شهرهاي ديلم و گيلان و تارم (؟) ميرسد و آن سرزميني است بس فراخ از شهرهاي نامدارش تبريز است كه اكنون پايتخت و بزرگترين شهر آنجا است. پايتختش پيشترها، مراغه بود. از شهرهايش: خوي، سلماس، ارميه، اردبيل، مرند و جز اينها است و از آنجا سرزميني نيك و كشوري بزرگ و بيشتر كوهستاني است. در آنجا دژهاي فراوان هست و خيرات گسترده و ميوههاي فراوان. من جايي پرباغ و بوستانتر از آنجا نديدهام و هم از فراواني آبها و چشمهها، در آنجا نيازي نيست كه كسي براي آوردن آب به هر جايي برود، زيرا در زير پايشان و به جا كه بنگري آبها روان است، آبي خنك و پاكيزه. مردمش گشادهرو و سرخ چهره و لطيف پوستند، براي آنان زباني است كه به آن آذري (الاذريه) ميگويند و جز خودشان كسي آن را نميفهمد. در مردم آنجا گونهاي نرمخويي و نيكرفتاري هست، جر اينكه در سرشت آنان خست چيره است. اين سرزمين جايگاه فتنه و جنگ است، چيزي كه هيچگاه از آنجا دور نميشود، به اين انگيزه، بيشتر شهرها و روستاهايش ويران است. در اين روزها زير فرمان جلالالدين منكبرني پسر محمدبن تكش خوارزمشاه است ...» (ياقوت، معجم البلدان ج 1 ص 128-129).
ياقوت باز هم در همين كتاب زير ماده ... «فهلو» همان سخنان حمزه اسپهاني و پيشينيان را باز گفته و از زبان شيرويه پسر شهردار افزوده است: «شهرهاي پهله هفت تاست: همدان، ماسبذان، قم، ماه البصره (نهاوند) صيمره، ماهالكوفه (دينور) و كرمانشاهان و سرزمينهاي ري، اسپهان، قومس، تبرستان، خراسان، سيستان، كرمان، مكران، قزوين، ديلم و طالقان، جزو شهرتهاي پهله نيستند (ياقوت ج 4 ص 281)و
از نوشتههاي ياقوت چنين پيداست كه در آغاز سدهي هفتم، يعني در سالهايي كه ايران زمين ميدان تاخت و تاز لشكريان خونخوار مغول بود، هنوز زبان آذربايگانيان و تبريز دست نخورده باز مانده بود و از تركي گويي در آنجا اثري نبود و اين موضوع را نوشتهي زكريا بن محمد قزويني در آثار البلاد (تاليف 674 هـ. ق / 1275 م.) كه ميگويد: «هيچ شهري از دستبرد تركان محفوظ نمانده است مگر تبريز» استوار ميگردد (زكرياي قزويني، بيروت ص 339).
دو قصيده بلند به زبان آذري از سدهي هفتم در دست نوشتي از زينهالمجالس (كتابخانه اياصوفيا شماره 2051) كه به سال 730 هـ. ق، به دست محمدبن احمد السراج تبريزي نوشته شده، بازمانده است كه نمونهاي از يك گونه آذري اين دوره به شمار ميآيد.
نويسنده اين گفتار با پژوهشهايي كه انجام داده است، چنين گمان ميبرد كه قصيدهي نخستين كه در شكايت از روزگار است، به نام امير مجيرالدين يعقوب فرزند ملك عادل ابوبكر بن ايوب از خاندان ايوبيان جزيره (ميافارقين) سروده شده است كه سپس از دوستان و همراهان سلطان جلالالدين خوارزمشاه شد (نسوي، سيره، صص 207ـ 246) و در ميان سالهاي 620-626 هـ. ق. احتمالا به آذري غربي و در شهر اخلاط سروده شده است.
يكي از اين قصيدهها، داراي پنجاه و هفت بيت و ديگري بيست و نه بيت است و برخي ويژگيهاي صوتي و دستوري و لغوي زبان آذري در آنها هويداست و ميتوان آنها را از كهنترين نمونههاي آذري از نواحي غرب آذربايجان به شمار آورد (اديب توسي، نشريه دانشكده ادبيات تبريز س. ش 4 صص 407-367).
افزوده بر اين قصيدهها، چند واژهي آذري نيز از اين سدهي در نوشتهها آورده شده كه يكي از آنها از زبان بابامزيد (مرگ 655 هـ. ق./ 1257 م.) در كتاب «روضات الجنان» كربلايي حسين نوشته شده كه ميگفته: «عبدالرحيم «بوري بوري» (بيابيا) و اين همان واژهاي است كه جلالالدين مولوي بلخي (604-673) در مثنوي از زبان شمس تبريي كه به زبان آذري سخن ميگفته، تكرار كرده است.
از آن جمله است بيست واژه آذري در حاشيه صفحههاي دست نوشت فرهنگ «البلغه» كه به سال 688 هـ. ق./ 1269م. به دست عبدالملك بن ابراهيم بن عبدالرحمان قفالي تبريزي نوشته شده و به دست ما رسيده است (نسخه خطي كتابخانه چستربيتي، دبلين شماره 305) (قفقالي، دست نوشت، البلغه نسخه عكسي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران). اين واژههاي آذري، براي نخستين بار از سوي شادروان مجتبي مينوي در ششمين كنگرهي تحقيقات ايراني كه به سال 1355 هـ.ش. در تبريز برگزار گرديده بود، شناسانيده شد، ليك درباره آنها تا دير زماني مطلبي نوشته نشده بود. نويسنده اين گفتار نيز، سپس دو واژه «نشخور» و «مهره» را از همان دست نوشت يافته ]و[**** شماره آنها را به بيست و دو رسانيد كه در يادنامه سلطان القرايي با توضيحاتي چاپ شده است و در همين مجموعه نيز آمده است.
از نيمه دوم اين سدهي، تك واژه آذري «جولخ از گويش مردم خوي در كتاب آثار البلاد قزويني (تاليف 674 هـ. ق. 1275 م.) ياد شده (قزويني، كيا، آذربايگان، ص 9).
از همام شاعر تبريزي (714-636 هـ. ق./ 1314-1238 م.) كه بيشترين سالهاي زندگاني خود را در سدهي هفتم هجري گذرانيده، يك تك بيت آذري در پايان غزلي به فارسي و يك غزل ملمع آذري ـ پارسي كه شش مصرع و يك بيت آن تماما به گويش آذري تبريز است، بازمانده كه هر دو در ديوان شاعر (ص 134) و در كليات عبيد زاكاني (صص 142-126) به چاپ رسيده است.
اکثر دانشمندان ايران و عرب و شرق شناس، در بيان ريشهي تاريخي زبان ديرين مردم آذربايجان، معتقدند که زبان باستاني آذربايجانيان بازمانده و متحول شدهي زبان مادها است و ريشهي آريايي دارد که مورخين و جغرافي نويسان اسلامي و عرب آن را فارسي(ايراني)، فهلوي و آذري خواندهاند. مطالعهي متون و منابع قديم و جديد، گفتارها و نظريات مدون بسياري از دانشمندان نام آور ايراني، عرب و مستشرقين دربارهي زبان باستان مردم آذربايگان، بيانگر اين حقيقت است که هيچ يک از اين دانشمندان نه ترکي را زبان اصلي مردم آذربايجان شمردهاند و نه آن را ريشهي زبان آذري دانسته اند. بلکه بر اين باورند که در اثر هجوم ترکهاي آسياي مرکزي به آذربايجان و ساير عوامل که عموما در فاصله سدههاي پنجم تا هفتم هجري رخ داده است و تداوم اين تهاجمات که ذيلا به آنها اشاره خواهيم کرد، زبان ترکي، که در واقع بايسته است آنرا زبان وارداتي و مهمان ناخوانده بخوانيم بتدريج زبان اصيل و ريشه در تاريخ مردم آذربايجان، يعني "آذري مادي" را به بوتهي فراموشي سپرده، خود جاي آنرا گرفته است.
ولي نويسندگان ساکن ماوراي ارس (اران)، يا در راستاي اهداف منويات خويش و يا در اجراي منويات سياسي مرکز نشينان آن خطه، طريق تسامح و تجاهل پيش گرفته و در بارهي زبان و پيشينه تاريخي مردم خود، نظريات پيچيدهي گمراه کننده و بي اساس ارائه ميدهند، که بدون ترديد آبشخور سياسي داشته و اجراي اين شيوه از دوران تزارهاي روس اجراء ميشده و سياستگران تزاري براي بسط اقتدار و سياست توسعه طلبي خود نميخواستند مردم از گذشته خويش و قوميت و مليت خود با خبر شوند. پروفسور سليمان عليارلي يکي از مورخين جمهوري آذربايجان مينويسد:
"ظهور ترکان آذربايجان(1) بمنزله يک ملت بزرگ در گسترهي تاريخ، در عرصه علم الاجتماع يکي از موضوعات اشتياق بر انگيز و جذاب است. اما تا کنون تاريخ نگاران از ديدگاه علمي به موضوع نپرداخته بلکه آنرا از منظر سياست ديرين و رايج امپراتوري ملحوظ نظر داشته و همواره ميکوشيدند طبق ارائهي رهنمودهاي مرکز امپراتوري، ملتي را از تاريخ حيات و هويتش دور دارند. بي سبب نيست که پرداختن فرهيختگان بومي به مسئلهي ظهور آذربايجانيان در پهنهي تاريخ، موجبات رنجش خاطر و نارضائي دانشمندان سنت پترزبورگ و مسکو را فراهم ميکرد. اين مسئله خود به خود پديد نيامده بود، بلکه قدرت برخاسته از مرکز، به منظور راه برد و بسط سياست عظيم خود در همهي زمينهها، مدام ميکوشيد تا مردم تحت انقياد و آقايي خود را به راهي کشد که از گذشتههاي دور و نزديکشان بي خبر سازد و در ترکيبي از جامعه شناسي که خود مبدع و مبتکر آن است، قرار دهد. تاريخ آذربايجان، از گذشتههاي دور تا سالهاي (1870 م)، از انتشارات دانشگاه دولتي م. ا. رسول زاده، ج 1، بخامهي هيئت استادان، بخش6 و 7 بقلم سليمان عليارلي، ترجمهي (ي.خ.آ).
احمد کسروي تبريزي، مورخ و محقق و زبان شناس نامدار ايران و جهان، افزون بر تحقيقات محلي و علمي در بارهي زبان مردم آذربايگان، با دستيابي به ريشهي اصلي زبان آذري و با عنايت به اسناد و مدارک و نوشته هاي بسياري از نويسندگان عرب و ايراني و شرق شناسان، معتقد است که زبان" آذري"، يکي از شاخه هاي زبان پهلوي است و لاغير که بعد از حملهي اعراب و هجوم اقوام ترک همچنان به حيات خود ادامه داده است. اما با پا گرفتن زبان ترکي در آن ديار، رفته رفته زبان " آذري" رو به ضعف و نابودي نهاده است. گو اينکه هنوز در پاره اي از روستاها و بخش هاي آذربايجان نقشي و نشاني از آن باقي است، اما با گسترش روز افزون ارتباطات و رسانه هاي جمعي و ديگر ابزارهاي ارتباطي، طولي نمیپايد که اين مختصر اثر بازمانده نيز در غروب بي خيالي مسئولين افول ميکند.
زندهياد دکتر محمد جواد مشکور دربارهي آمدن قبايل ترک به آذربايجان مي نويسد:
"از حوادث مهم زمان وهسودان(2) بن مملان مهاجرت گروهي از ترکان غز به آن استان بود که نخستين هستهي ترک را در آذربايجان تشکيل ميدهند، که در آغاز سلطان محمود غزنوي در سفر به ماوراء النهر با خود به ايران آورد.
آنان را که قريب پنجاه هزار تن بودند در خراسان نشيمن داد .... "نظري به تاريخ آذربايجان، دکتر محمد جواد مشکور، ج 1، تهران 1339، ص 152
در سال 416 هجري قمري، سلطان محمود غزنوي اجازه داد فوجي ديگر از ترکان سلجوقي از رود جيحون بگذرند و در خراسان سکونت گزينند. اين ترکان بالغ بر چهار هزار خانوار با خيمه و خرگاه از رود گذشته و اندر بيابان سرخس و فراوه و باورده (ابيورد) فرود آمدند و رحل اقامت افکندند. اما پس از چندي، گروهي از ايشان سر به طغيان برداشته از راه کرمان رهسپار اصفهان شدند و از آنجا يغما کنان به آذربايجان رفتند. و امير وهسودان مملان، آمدن آنان را مغتنم شمرده، از وجود آنها سپاه خويش را تقويت نمود.
مورخ معروف ارمني، چامچيان در حوادث سال 1021 ميلادي (400 خ)، مينويسد:
"در اين سال ترکان که همچون تند سيلي به آذربايجان رسيده بودند، به ارمنستان و به ناحيهي واسپورکان هجوم آوردند و چنان وحشت در دلها افکندند که پادشاه سلسلهي آرجرونيان ارمنستان، تختگاه خود را به امپراتور روم شرقي واگذار کرد و خود با خانواده و سپاه و يک سوم از مردم کشورش، واسپورکان که به چهارصد هزار تن ميرسيدند به شهر سيواس آناطولي پناه برده، در آنجا اقامت گزيدند " (نظري به تاريخ آذربايجان، ص 154)
سرانجام ترکان مذکور به دو دسته تقسيم شدند. گروهي به ري و گروه ديگر به همدان و قزوين رفتند. احتمالا تاريخ سازان آنسوي ارس اين تهاجم را بخاطر آورده، پس از گذشت سالهاي بسيار تجديد مطلع کرده، در کتب درسي کشورشان مرزبندي ماليخوليايي آذربايجان (اران) را تاري و همدان و قزوين امتداد داده اند.
" طرح روي جلد کتاب نقشهاي است که محدودهي قفقاز و استانهاي آذربايجان شرقي، غربي، اردبيل، زنجان و بخشهايي از استان قزوين، همدان و کردستان را در داخل يک مرز و زير پرچم آذربايجان نشان ميدهد ... قلمرو کنوني جمهوري آذربايجان برنگ زرد پر رنگ و بقيه مناطق زرد کمرنگ چاپ شده، و بقيهي خاکايران سفيد رنگ است. اين محدوده تداعي کنندهي وطن بزرگ آذربايجان از دربند تا قزوين است ". فصلنامه هستي، دورهي دوم، سال چهارم، شماره 13، بهار 1383 صص 114-115 .
شگفتا که اين کتابها موقعي به ايران ميرسد که دو کشور اخيرا قراردادهاي مودت آميز امضاء کردهاند و دوستداران هر دو کشور، آرزومندند تا موانع باز دارنده، براي ممانعت از شيطنت هاي اينچنين ايجاد شود.
چنانکه اشاره شد اولين گروه ترکان در زمان حکومت سلطان محمود غزنوي به آذربايجان رسيدند، (تاريخ کامل ابن اثير، حوادث سال 420 ه.ق). اما بعد از آمدن اين گروه، پاي سلجوقيان به اين خطهي بلا ديده گشوده ميشود و نفوذ روز افزون مييابد. با آمدن سلجوقيان به آذربايجان که خود از نژاد ترک بودند، راه براي ورود ترکان بيشتر به آن سرزمين هموار شد. ابن اثير در حوادث سال 456 هجري مينويسد:
" چون آلب ارسلان سلجوقي به مرند رسيد، يکي از اميران ترکمان که طغتکين نام داشت با گروه انبوهي از ايل و تبار خود به آذربايجان آمد. قبايل نيم وحشي ترک که در همه جاي آن ديار پراکنده شده بودند، از آزار و اذيت مردم فروگذار نمیکردند. " (نظري به تاريخ آذربايجان، ج 1، صص 157-158)
حوادث متناوب يکي بعد از ديگري آذربايجان را آماج تهاجمات پياپي قرار داد. بعد از سلجوقيان، دورِ سلسله جنباني ترکان آتاباي يا اتابکان آغاز و با نفوذ اين اقوام و گسترش زبان ترکي، سيطرهي زبان آذري، محدود و رفته رفته رو به کاهش نهاد.
بعد از سلجوقيان قوم ايلغارگر مغول که اغلب لشگريان از طوايف ترک بيابانگرد نيمه وحشي بودند، روي به جانب آذربايجان آوردند. نخست يک دسته از آنان در 616 هجري به آن سرزمين حمله بردند، غرامت و غنيمت بي حساب از مردم تبريز ستاندند و رفتند. و بار ديگر که حمله آوردند سال 628 بود. سلطان جلالالدين خوارزم شاه را وادار به عقبنشيني کرده، تبريز را مرکز حکومت و تختگاه خويش ساختند. و لذا با کثرت قوم مغول در آن خطه بازهم نفوذ زبان وارداتي ترکي در آذربايجان وسعت يافت. بعد از مغولها نوبت به ساير اقوام ترک ميرسد که عبارت از جلايريان، آق قويونلوها، قراقويونلوها، تيموريان و غيره بودند که اغلب مقر حکومت وحکمراني آنان آذربايجان بود. چنانچه بخواهيم شرح وقايع و رخدادهاي هر دوره از اقوام را در اين مقال آوريم، شرح مثنوي هفتاد من کاغذ شود، گرچه براي تکميل آگاهي ضرور مينمايد. عليهذا از شرح يورشهاي اقوام مختلف به آذربايجان عنان زبان در ميکشيم و از تهاجمات پياپي عثمانيان به آن خطه که هربار مدتهاي مديد آن سرزمين بلاديده را تحت اشغال خود ميداشتند، ميگوييم.
و اينک شرح تهاجمات عثمانيان را به اختصار مينگاريم:
ـ بعد از شکست شاه اسماعيل در چالدران در سال 920 سلطان سليم عثماني راه آذربايجان را بروي ترکان باز کرده لشکر عثماني به تبريز درآمد و خزاين ايران را به يغما برد.
ـ در زمان سلطنت شاه طهماسب اول (930 – 984) لشکر سلطان سليمان اول به فرماندهي وزير خود ابراهيم پاشا به آذربايجان حمله کرد و تبريز را اشغال نمود.
ـ در زمان سلطان محمد خدابنده (985- 996) سلطان مراد ثالث (982 – 1003) پس از خبر يافتن از مرگ شاه اسماعيل دوم سردار مشهور خود را موسوم به اوزد ميرزاده عثمان پاشا با سپاهي گران به آذربايجان فرستاد و در (993)، تبريز را اشغال کرد و اين خطه مدت هجده سال در تصرف دولت عثماني بود.
ـ در حوالي سال (1284 ه ق. / 1905 م)، عثماني ها اختلافات مرزي را بهانه کردند و لاهيجان را به تصرف خود در آوردند
ـ در دوره جنگ جهاني اول (1914-1918 م.) قواي عثماني قسمت غربي آذربايجان را اشغال کردند و در هشتم ژوئن (1917 م.) به تبريز آمدند و يک حکومت طرفدار ترکها در آنجا برقرار ساختند. تاريخ مذکور مصادف است با زماني که انقلاب بلشويکي در روسيه پاگرفت و محمد امين رسول زاده به همراه يارانش در آذربايجان (اران) علم استقلال بر افراشته، اعلام خود مختاري کردند. اين استقلال نيم بند ديري نپاييد که بلشويکها آن سرزمين را ضميمه متصرفات خود ساخته و تازمان فروپاشي دولت شوروي، نام "آذربايجان شمالي" به خود گرفت.
گرچه در اين مورد سخن بدرازا کشيد، اما به نظر ميرسد اهميت موضوع ايجاب ميکرد که اين اطناب پيش آيد. و اينک در مراحل پاياني مقال خلاصه اي از آنچه گذشت براي دستيابي سريع خوانندگان مينگاريم:
1ـ نخستين گروه ترکان در زمان حکومت سلطان محمود غزنوي به آذربايجان راه يافتند.
2ـ در زمان سلجوقيان ترکهاي بيشتري به آذربايجان روي آوردهاند.
3ـ با ادامه تسلط ترکان در دوران اتابکان باز هم عده ترکها در آن سرزمين فزوني يافت و مآلاً زبان ترکي رونق بيشتري گرفت.
4ـ در دوران مغولها که بيشتر سربازان آنان ترک بودند و آذربايجان را تختگاه خود قرار دادند بازهم به نفوذ ترکان افزوده شد.
5ـ حکومت ترکمانان آق قويونلو و قراقويونلو و اسکان آنها در آذربايجان بيش از پيش موجب رونق ترکي و تضعيف زبان "آذري" شد.
6ـ جنگها و عصيانهايي که در فاصلهي بر افتادن و برخاستن صفويان، پيش آمد سربازان ترک بيشتري را به آذربايجان سرازير کرد. وجود قزلباشهاي ترک نيز مزيد بر علت شد و زبان ترکي را در آن سرزمين رونق بخشيد.
تاریخنویس و زبانشناس بزرگ ایرانی، احمد کسروی نخستین کسی بود که نمونههایی از این زبان و ارتباط آن را با زبان تاتی نشان داد و کتاب آذری یا زبان باستانی آذربایجان را در این مورد نوشت. زبانشناسان با اشاره به وجود زبانهای تاتی و هرزنی در چندین روستای آذربایجان شرقی، اردبیل ،نمین خلخال ،کلور، عنبران، پیلهرود، میناباد، مسجد محله حید میرزانق آنها را از بقایای آن زبان باستانی میداند.
گروه فرهنگ، بنفشه محمودي: گويش هرزندي در شمال غربي مرند به کلي از ميان رفته و با زبان ترکي جايگزين شده است.
دکتر يدالله پرمون عضو پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري با اعلام اين مطلب گفت: زبان ترکي به عنوان يک زبان زبرين بر گويش هرزندي تفوق پيدا کرده، در طول قرون آن را به يک زبان زبرين تبديل کرده و به مرور زمان جايگزين آن شده است.
وي افزود: به نظر مي رسد تنها ردپاي اين گويش را بتوان در گويش «گلين قيه» پيدا کرد چون برخي از اهالي هرزند به مرور زمان به اين منطقه کوچيده اند و برخي از ويژگي هاي گويش آنها را در منطقه گلين قيه مي توان يافت. پرمون افزود: مستندسازي هاي اوليه براي کار بر روي گويش گلين قيه انجام شده و انجام کار روي اين گويش امسال در دستور کار پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي قرار دارد.
وي درباره گويش تاتي نيز افزود: گويش تاتي در معرض خطر قرار دارد و پيشنهاد گردآوري و کار بر روي آن به پژوهشگاه ميراث فرهنگي ارائه شده است تا در صورت تصويب به طور دقيق انجام شود.
علي فلسفي مردم شناس سازمان ميراث فرهنگي آذربايجان شرقي نيز درباره مناطقي که در آنها به تاتي تکلم مي شود به ميراث خبر گفت: مردم 13 روستا در منطقه خلخال به گويش تاتي تکلم مي کنند. اين گويش در روستاهاي خوينه سو و کرينگان در منطقه ورزوان، کلور (امامرود)، چزل و شمس آباد (در مرز ميانه و خلخال) و ... رواج دارد اما در روستاي اوشکه بين از ميان رفته است.
وي درباره ديگر گويش آذربايجان شرقي گفت: گويش موصلاني در روستاي «تپيک دره»واقع در 25 کيلومتري شرق عجبشير در دامنه هاي سهند نيز يک گويش نزديک به کردي است که در ميان حدود 80 خانوار ساکن در اين روستا رايج است اما هنوز کار دقيقي بر روي آن انجام نگرفته است.
فلسفي افزود: متاسفانه به دليل نبود متخصص زبانشناسي در ميراث آذربايجان شرقي، تا کنون در زمينه گردآوري و تحقيق بر روي گويش هاي اين استان کار علمي منسجمي صورت نگرفته است و به جز پژوهش هاي قديمي از يحيي ذکاء و عبدالعلي کارنگ و کارهايي که در پژوهشکده زبان و گويش سازمان ميراث فرهنگي انجام شده ، کار کارشناسانه اي بر روي گويش هاي مذکور صورت نگرفته است.
- در شهرستان تاکستان، شهر تاکستان و در بخش اسفرورین, شهر اسفرورین و روستای قرقسین، تات زبان اند.
- در شهرستان بوئین زهرا، شهرهای شال, دانسفهان و روستاهای خیارج, خوزنین, خروزان, ابراهیمآباد و سگزآباد و … تات زبان اند.
- تاتهای خلخال، جیرنده، کلور، طارم، عنبران، میناباد، میرزانق، کلش، سروآباد، پیلهزیر، پیلهرود، جید، لرد، شاهرود، تولش، عنبران علیا، لنکران و ماسالی جمهوری آذربایجان.
به طور کلی زنجیره مناطق تاتنشین از شهر تاکستان شروع شده و به سمت جنوب و جنوب شرقی ادامه مییابد و در نهایت در شهرستان بوئین زهرا به روستای تاریخی سگزآباد پایان مییابد.
- در استان مرکزی (منطقه وفس) نیز روستاهای وفس، چهرقان، گورچان و فرک به زبان تاتی صحبت مینمایند. این روستاها به فاصله 100 تا 120 کیلومتری شهر اراک و در شمالیترین نقطه استان مرکزی واقع شده اند. مناطق کوهستانی و خوش آب و هوا و شغل مردم روستاها کشاورزی، باغداری و دامداری است که به دلیل مواجه شدن با کمبود آب و عدم توجه مسئولین به نیاز مردم و نیروهای انسانی جوان، به شدت روستها خالی از سکنه میشوند و در شهرهای مانند تهران، قم، اراک، کرج و ... سکونت مینمایند.
در این میان از مهمترین و دستنخوردهترین گویش تاتی یعنی گویش اشتهاردی که در استان تهران قرار دارد نام برده نشد حال آنکه طبق کتاب تات نشینهای بلوک زهرا نوشته جلال آل احود این گویش شاید خالصترین گویش زبان تاتی باشد چون منطقه اشتهارد که در سر راه کرج به بویین زهرا در 80 کیلومتری کرج و 25 کیلومتری بویین زهرا قرار دارد به علت خشکی و کمی آب از دستبرد کوچنشینهای ترک در امان بوده و مردم آن همچنان زبان قدیم خود را حفظ کرده اند.گویش اشتهاردی حتی بعنوان یکی از گویشهای زبان تاتی در نشانی www.ethnologue.com معرفی شده است.
ای. پ. پتروشفسکی، در رساله « نهضت سربداران خراسان» مینویسد: شیخ حسن و مسعود (پس از پیروزی سال 742هـ ) ناچار میبایست خواستهای عامه مردم را برآورند و با بزرگترین امیر فئودالی خراسان ــ معزالدین حسین کرت ملک هرات، وارد جنگ شوند.
وی در آن روزگاران مستقل بود و یار و متحد طوغای تیمورخان مغول شمرده میشد. سربداران لشکری مرکب از ده هزار مرد جنگی گرد آوردند. این لشکرکشی از لحاظ آینده کار ایشان اهمیت فراوان داشت. زیرا هدف آن رهایی سراسر خراسان از سلطه مغولان بود. یکی از شاعران درباری ملک هرات، اهمیت این نبرد را چنین توصیف میکند:
گر خسرو کرت بر دلیران نزدی وز تیغ یلی گردن شیران نزدی
از بیم سنان سربداران تا حشر یک ترک دگر خیمه به ایران نزدی (ص 64)
این رباعی که سربداران را دشمن ترکان مغول معرفی میکند، در صفحه 360 جلد سوم تاریخ « حبیبالسیر» در شرح حال و سرانجام شیخ حسن، به ثبت رسیده است.
مؤلف « حبیبالسیر» از تسلط امیرولی یکی از امراء معتبر طغاتیمورخان مغول بر ولایت گرگان، چنین سخن میداند: انهزام و انعدام سربداریه در آن دیار (استرآباد) اشتهار یافته اتباع خاندان طغاتیمورخان که در زوایا مخفی بودند در ظل رایت امیرولی جمع آمدند و ابوبکر شاسمانی که از قبل حسن دامغانی در شاسمان حکومت مینمود با دو هزار سواره و پیاده سربدار به جنگ امیرولی رفته از معرکه گریخته به سبزوار شتافت. پهلوان حسن پنجهزار مرد شمشیرزن به وی داده نوبت دیگر ابوبکر متوجه استرآباد گشت و چون در سلطان دوین فرود آمد امیرولی با طایفه از شیران بیشه یکدلی از جنگل جرجان بیرون شتافته در برابر ابوبکر صف قتال بیاراست و به حسب تقدیر خونی در دل سربداران افتاده مردم امیرولی به یکبار فریاد برآوردند که تات قاشتی یعنی تازیک بگریخت و سربداریه رو به گریز آورده ابوبکر شاسماتی خود را بر آب گرگان زد اما بیرون نتوانست رفت... (حبیبالسیر. ج 3، ص 367)
1. پیترو دلاواله، قشون شاه عباس را چنین توصیف مینماید: قشون ایران مرکب از چهار دسته است که به ترتیب اهمیت از پایینترین آنها یعنی « تفنگچیان» که شاه چندی پیش به توصیه آنتونی شرلی انگلیسی به تشکیل آن همت گماشت، شروع میکنم.
تفنگچیان از نژاد اصیل ایرانی هستند که مسکن و مأوای آنها در شهرها و دهات است. و چون در تمام سال حقوق میگیرند مجبورند هر وقت به وجود آنها احتیاج باشد فوراً به خدمت حاضر باشند. نجیبزادگان یعنی قزلباشها وارد این دسته نمیشوند و در حقیقت افراد آن را فقط رعیتها تشکیل میدهند. به رعیت لفظ « تات» نیز اطلاق میشود. در فارسی وقتی « تات» میگویند منظور این است که طرف از طبقه نجبا (قزلباش) نسیت. ولی در حقیقت آنان اصیلتر از قزلباشها هستند، زیرا دسته اخیرالذکر فقط از زمان شاه اسماعیل صوفی به بعد خود را به زور اسلحه تحمیل کردهاند. در حالی که تاتها ایرانیالاصل هستند و ساکنین واقعی این سرزمین را تشکیل میدهند، و خیلی از بزرگان و ثروتمندان و بعضی از میرزاها و به طور کلی کسانی که به دلایلی جزء سپاهیان منظم نیستند و یا مشاغل درباری و دولتی ندارند در طبقهبندی از « تاتها» محسوب میشوند. تفنگچیان نیز جزو همین طبقه « تاتها» هستند و معمولاً از دهات و آبادیها آمدهاند.
در میان تفنگچیان، مازندرانیها خود را ممتاز و مشخص ساختهاند و آنان بودند که دو سال پیش در ارمنستان برخلاف میل شاه از قلعه ایروان دفاع کردند و محمد پاشا سردار ترک را که با دویست و حتی سیصد هزار نفر حمله کرده بود بعد از چند روز جنگ و ستیز شکست دادند. عده تفنگچیان قوای ایران فعلاً قریب بیست هزار نفر است و چون آنان از « تاتها» هستند تاج قزلباش بر سر ندارند و عمامهای ساده میبندند.
پیترو دلاواله در جای دیگر مینویسد: امروز اتکای او (شاه عباس) بیشتر به تفنگچیان تات و مخصوصاً غلامانی است که روز به روز بر قدرتشان اضافه میشود و به مقامهای بلند گماشته میشوند... شاه تقریباً تمام وزراء و منشیان و سایر صاحب منصبان را از میان « تاتها» انتخاب میکند و مشاغل نظامی را در دست غلامان یا فرزندان آنها متمرکز کرده است. (ص 350)
2. انگلبرت کمپفر (Engelbert Kaempfere)هم در فصل یازدهم سفرنامه خود نوشته است : « زبان رایج دربار ایران ترکی است که زبان مادری سلسله صفویه است و این زبان با زبان مردم عادی مملکت تفاوت دارد.
در مبحث، « قشون ایران و فرمانده آن» چنین مینگارد: این کلاه خاص صوفیان صفوی باعث شد که آنها از طرف ترکها «قزلباش» نامیده شوند، یعنی کسانی که سر سرخ دارند. درست است که ترکها با به کار بردن این لفظ دشنامی را در نظر داشتند اما قزلباشها این نام را مایه افتخار خود دانستند. بدین ترتیب قزلباشها سخت بر خود میبالند و به مردم بومی این سرزمین که آنها را تاجیک، تازیک یا به طور خلاصه « تات» مینامند به دیده تحقیر مینگرند.
تفنگچیان، تفنگچی لر آغاسی (فرمانده تفنگچیان) که بر قوایی مرکب از دهقانان و پیشهوران ایران فرماندهی دارد، در قشون ایران دارای رتبه سوم است.
3. روایتی دیگر، از سفرنامه سانسون : این کلاه (تاج) بسیار مورد احترام همه میباشد زیرا میگویند که این کلاه به دوازده امام اختصاص دارد. تمام خانها و قزلباشها در روزهای سلام و تشریفات این کلاه را بر سر میگذارند.
ولی « تاتها» که « کشوری» هستند نمیتوانند این کلاه را به سر بگذارند همچنین اعتمادالدوله فعلی نیز که از خوانین لشکری نیست این کلاه را بر سر نمیگذارند.
تاتها بومیهای محلی ایران را میگویند و قزلباش که به معنی « طلاسران» یا « سرخ کلاهان» سرخ سران میباشد لشکری هستند. قرلباشها از سلسله غلامان میباشند یعنی در اصل غلام بودهاند یا از ملتهایی هستند که به ایران پناهنده شدهاند. بسیاری از قزلباشها از دمشق و هنگری به ایران آمدهاند.
قابل ذکر است که شاهسونها و سایر ایلات ترک زبان آذربایجان، شهرنشینان و روستاییان را « تات» مینامند. در قفقاز نیز این اصطلاح تداول داشته است.
تدریجله سالمشدیم الـه یونجـه دهاتـی بر پارچه چورک نورکـی ایتمشدیم ایلاتــی
آرترمش ایدیم مزرعه نی ایلخینی آتی رنجبر ایله مشدیم اوزیمه چوللی نــی تاتـی
هر نه ویرسه ک ویر، مبادا ویرمه بر درهم ذکات قوی آجندان اولسه اولسون، بینوا کندلی و تات
غلامحسین ساعدی مینویسد: شهرنشینها یا به قول شاهسونها « تات»ها که جز خوردن و خوابیدن و اندوختن کاری نداشتند... (خیاو – ص 77)
شعر بسیار معروفی که یک شاعر گمنام اهل قره درویش به اسم غفار سالها پیش سروده، مناظرهایست بین شاهسون و تات، که تات شاهسون را به اسکان وآسایش در شهر وخانه دعوت میکند و شاهسون از نعمت و برکت و لذت چادرنشینی دفاع میکند و شهرنشینی را نمیپسندد.
تات ددی ای شاهسون گل بو کو چماقدان اوتان استراحت اوتور میندار سو ایچماخدان اوتان
ترجمه : تات گفت ای شاهسون بیا و از کوچ بگذر – بیا و ساکن شو و از خوردن آب کثیف راحت باش.
در این مناظره تات و شاهسون، دو نکته بنیادی جلب نظر میکند، نخست « تات» نام کردن شهری و روستایی، از جانب شاهسون است. این اصطلاح همان معنی و مفهوم 700 سال پیش را به یاد میورد که ابوحیان اندلسی در کتاب « الادراک للسان الاتراک» و مؤلف « تحفه الزکیه فی اللغه الترکیه» واژه « طیت» و « طاط» را شهرنشین و کشاورز معنی کردهاند. دوم، پرهیز چادرنشینان به ویژه ترکان از شهرنشینی است که این خود از اختلافات لهجه ترک و تات و ناهماهنگی شهری و روستایی خبر میدهد، و ضربالمثل معروف ترکی را به یاد میآورد که میگوید: « تورکه شهر ایچی زندان گلیر» یعنی : داخل شهر به ترک زندان مینماید.
از مثل و مناظره بگذریم و به ابزارآلات در بایستهای کشاورزان آذربایجانی امروز هم به دقت نظر افکنیم، میبینیم که آنان هنوز هم « تات = فارسی زبان» هستند. مثلاً :
لغات کشاورزی در دهات آذربایجان : کدخدا، ورزیار، رَشبَر (رنجبر)، باغبان، میرآو، چوپان، چودار، پادار، رَمی، شُخُم، تُخُم، گاواهن، جوت (جفت) خرمن، خرمنگاه، ذج، شنه (شانه)، جرجر، جوال، باغ، باغچه، میشه (بیشه)، بستان، بیل، بیلچه، کردی، بازو، وَر، بند، ناو، کهریز، فَنُو، دَن آو، خاک آو، شورآو، شوراکت، کَوشَن، وَرَزَن، جیم، چمن، سنبل، کولش، کوزر (کوزل)... جلال آل احمد هم مینویسد :
گرچه در دهات دیگر بلوک زهرا (که اغلب در آنها بودهام و مطالعات کلی کردهام) مردم به ترکی حرف میزنند ولی مثلاً در « خوتان» و «ماشگین» و « چیسگین» ادوات زراعت و کشاورزی و اصطلاحات خاص آن هنوز به زبان تاتی است. (ص 19)
هرگاه روستایی آذربایجانی بخواهد مسکنی معمولی و پناهگاهی ایجاد نماید، لااقل اشخاص: بنا، بنا شاگرد، فعله، نواکش، کژکار، نجار را با مصالح و ابزار : گژ (گچ) آهاک، کژخاک، کربیچ (خشت و آجر) تخته، دیرک (تیرک) شاتر (شاه تیر) پردی (توفال) حصیر، - تیشه، مالا، شمشه، شاقول، تراز، زنبه. فرقون. بیل، کلنگ، الک غربیل، نردوان، تخته مالا، ناوا، خَرَک و غیره را فراهم میکند و با این تمهیدات و تجهیزات، به ساختمان بِنُوره، دُورا (دیوار) مُهرَه دُوار، دام (بام) طاق، طاقچه، اطاق، کف، ایوان، آستانا، بالاخانا، صندوقخانا، قهوهخانا، آشپزخانا، زیرزمی، پلهکان، پکا، آخر، طوله، حوض، انبار، هِرَه، چاله سر، شیره سر، دالاوسر و غیره میپردازد و سایر امور بنایی را انجام میدهد. سایر صنوف و نمودهای شهری بدین رسم و روش از زبان فارسی بهرهها گرفته و نام و نشان یافتهاند.
گويش تاتي
درباره اين گويش كه بازمانده اي از فرس قديم است،بسيار سخن گفته شده است،ولي هيچ كدام تاكنون نتوانسته اند پاسخگوي سوالات بي شمار گردند. گاه چنان كه عبدالعلي كارنگ مي گويد تات به معني شخص دانشمند و اهل كتاب و گاه به معني تخته قاپو و آبادي نشين است. درعين حال گاهي تركان بيابانگرد و مالدار به ايرانيان كشاورز و بيابانگرد لفظ تات را اطلاق مي كردند و گاه لهجه هاي مختلف زبان ايراني به اين نام خوانده مي شود. در اين ميان مي توانيم قول پرفسور احسن يارشاطر را مآخذ قرار دهيم و به جاي اين كه به اين گويش زبان تاتي بگوييم،بگوييم زبان مادي. چرا كه گويشوران اين زبان در محدوده جغرافيايي محل سكونت مادها زندگي مي كنند.
نگارنده اين سطور پس از تحقيقات بسيار در محدوده جغرافيايي اين زبان به اين نتيجه دست يافته است كه مي توانيم تاتي را در سلسله جبال البرز از شرق به غرب ،تاتي سمناني،تاتي لواستاني،تاتي ساوجبلاغي ،تاتي طالقاني، تاتي الموتي،تاتي مراغي،تاتي رودبارمحمدزمان خاني( رودبار شهرستان كنوني) ، تاتي رودباري( رودبار زيتون) تاتي شاهرودي( خلخال) و تاتي هرزني بدانيم. در عين حال گويش تنكابني و گويش اشكوري و گيلكي و مازني را بايد در شمال رشته كو هاي البرز به اين مجموعه افزود كه با گويش عزيز و نگار ي قرابت خاصي دارند. تاتي تاكستان و شالي و بويين زهرا و وفسي نيز به گونه اي در اين مجموعه جاي مي گيرند كه خود بحثي مفصل مي طلبد. جدا از حدود جغرافيايي ايران،بسياري از مردم جمهوري آذربايجان و چچن نيز به گويش تاتي سخن مي گويند.
روايت هاي شفاهي كه من گرد آوردم به زبان هاي تاتي، گيلكي ،مازني و تالشي است. در چاپ هاي رسمي و مكتوب اشعار منتسب به عزيز و نگار به رغم صيقل خوردن و نزديك شدن به زبان فارسي، لحن و كلمات تاتي خود را حفظ كرده است.
در این بخش شما با نوشتار دین دبیره یا همان خط پهلوی اشنا خواهید شد.
امیدوارم مفید باشد.
پیروز باشید



1330.jpg)
